خانه

دو شعر  


۱

تا شیرینی‌پزی کنار آپارتمانم
قدم می‌زنم.
تازه دارند تست‌ها را با پنیر
از تنور در می‌آورند.
وقتی می‌پرسم: «این بوی چیه؟»، تازه شاعر می‌شوم

می‌پرسم
هرچیزی را که هرکسی
دلش می‌خواست در شیرینی فروشی بپرسد،
ولی انگار از پسش بر نمی‌آمد:
به جای دو مشتری دیگری حرف می‌زنم
که می‌خواستند یک اسم را بخرند.
از زن کنار دخل
درصد فروشش را می‌پرسم.
دارم لاس می‌زنم؟
سرحالم چون روزها بلندترند؟
زن اینکارها را می‌کند:
حوصله می‌کند و برشی را انتخاب می‌کند:
«دارم خوبارو سوا می‌کنم»  به من می‌گوید.
چهارده آوریل است،
بهار است با پنج تا ده درجه دما.
بعضی روزها، وطایفم را حس می‌کنم
بعضی روزها کارم را دوست دارم.

شعر از کورنلیوس ایدی، ترجمه‌ی محسن عمادی


۲

نرم است، در غربال فضا الک شده‌است
و انگار زیر حشرات نور
خوابش برده‌است.

خوشه‌ی غبار و آتش،
از این بالا
تو یک بیگانه‌ای
و من می‌چکم
از میان قيف هوا
تا با تو دیدار کنم.

شعر از آن ماریه مه‌کاری، ترجمه‌ی محسن عمادی

یادداشت (1 پیام)


عشق  

منشا سنگ‌ها را می‌شناسم
سنگ‌های رسوبی بیرون از آب و
سنگ‌های شفاف به سعی آتش،
سنگ‌های رها شده در فشار
با نقش‌های گونه‌گون،
سنگ‌های زیبایی
که از گردش‌های بسیار گرد آورده‌ام.

و می‌شناسم عشق را به اختصار،
شهوت آتشین و 
مهر رسوب کرده را ،
فشار زمین بر نگاه را
تا به میان جسم صعود کند.
چیزی جامد که می توان نگاهش داشت
کوهی کامل فی‌المثل ،
یا مجموعه‌ی بی‌قیدی از سنگریزه‌ها 
که فراموش کرده‌ای
آن‌ها را نگه داشته‌ای.

شعر از باب کینگ، ترجمه‌‌ی محسن عمادی

یادداشت (0 پیام)


دو شعر  

۱

تنها، روی پاهای خودم
می‌ایستم بر مزار پدرم
می‌لرزم تا بگویم:
در انبار بازه آقا،
و یکی سطلو
داغون کرده
رو دیوار.

شعر از ویلیام کلوئفکورن، ترجمه‌ی محسن عمادی

۲
پدرم بهم یاد می‌ده چطور رویا ببینم

می‌خوای بدونی به چی می‌گن کار؟
بهت می‌گم کار چیه:
کار، کاره.
بیدار می‌شی. می‌رسی به اتوبوس.
اینور و اونورو نیگا نمی‌کنی.
سرتو بالا می‌گیری.
اینجوری هیچکی کاری به کاریت نداره. می‌فهمی؟
پیاده می‌شی از اتوبوس. همه‌ی روزو کار می‌کنی.
شب دوباره سواره اتوبوس می‌شی و همون حکایت.
می‌خوابی. بیدار می‌شی.
نه بیش و نه کم.
زندگی، هیچ هدیه‌ای نداره.
همه‌ی چیزای دیگه‌ای که دنبالشون می‌گردی
اونجا نیستن.
کار، کاره.

شعر از جان بیتی، ترجمه‌ی محسن عمادی

یادداشت (2 پیام)


مخاطره‌ی شاعری  

کرایگ آرنولد ، شاعر خوب آمریکایی را دابلیو.اس مروین به جامعه‌ی شعرخوانان آمریکایی معرفی کرد. ده سال پیش نام او را در فهرست شاعران جوان ییل گذاشت. در این ده سال او خود را شاعری با آینده‌ی درخشان معرفی کرد. آرنولد، حدود سه هفته پیش در ژاپن ناپدید شد. پس از یازده روز جستجو برای پیدا کردنش، سرانجام مرگ او را اعلام کردند بی‌آنکه جسدش به دست آمده باشد. رفته بود تا از آتشفشانی به تنهایی صعود کند. می‌گویند پیش از این از آتشفشان‌های بسیار صعود کرده بود. ترجمه‌ی این شعر را به یاد همه‌ی شاعرانی منتشر می‌کنم که جنون مقدسی آن‌ها را به فتح آتشفشان‌ها می‌کشاند، بسیاری از آن‌ها در این راه جان می‌دهند. مخاطره‌ی شاعری از همین توجه آعاز می‌شود، توجهی که پرسش کلیدی این شعر است. این شکل خاص از توجه، اساس شعر، عاشقی و  سکونت شاعرانه است. منشی که بدان شاعر بر لبه‌ی آتشفشان‌ها می‌ایستد، مهم نیست که جسد آرنولد پیدا شود یا نشود، ما در سرزمین‌مان خوب می‌دانیم که هرکه از لبه‌ی آتشفشانی سقوط کند، جسدش را نمی‌توان پیدا کرد.  


واسه خیلی چیزا می‌تونم بگم دوست دارم،
اینم یکیش:

اون جور که واسم از  ورودی فرودگاه می‌نویسی
که بتونم بت بگم همه‌چی خوب می‌شه

که بتونی بم بگی، یه پرنده هست
که تو ترمینال گیر کرده
همه اونو ندید می‌گیرن
آخه نم‌دونن باهاش باهاس چی‌کار کنن
جز این‌که تنها ولش کنن
که واسه خودش تا دم مرگ وحشت کنه

این تو رو خیلی خیلی غم‌گین می‌کنه

دلت می‌خواد می‌تونستی پرنده رو بیرون ببری
آزادش کنی  یا  (ازت بر نمی‌یاد)
یکیو صدا کنی 
که پرنده‌ها رو درک می‌کنه
تا بیاد و بهش کمک کنه

تو فقط می‌تونی توجه کنی
و احساسات به خرج بدی  و بنویسی
تا بم بگی که چقدر زبان
میون این محالات
خودش رو بی مصرف احساس می‌کنه

ولی اشتباه می‌کنی

تو همونی هستی که پرنده رو درک می‌کنه
بهتر از اونی که من می‌تونم باشم
که یه عالم قیل و قال راه می‌ندازم
اسموشون رو ترانه می‌زارم

اینا حرفای خود خودتن
جور خاص توجه کردنت
رو راست بودنت
و نپیچوندن چیزایی که آزارت می‌دن

اینا رو تو بهم پیشکش می‌کنی
من فقط برشون می‌گردونم

اگه، اگه فقط می‌تونستم
بهت نشون بدم
چقدر بی‌مصرف
نیستن...


شعر از  کرایگ آرنولد، ترجمه‌ی محسن عمادی


یادداشت (1 پیام)


ترانه  


ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش، این‌جا بودی.
نشسته‌بودی روی مبل و
من کنارت،
می‌شد دستمال، مال تو باشد و
اشک، مال من و صورت خیس.
بله، ممکن بود،
حتما جور دیگری هم می‌شد.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی.
توی ماشین من بودیم و
دنده را تو عوض می کردی
خودمان را یک جای دیگر پیدا می‌کردیم
در ساحلی ناشناخته.
یا این‌که می‌شد
جایی که هستیم را تعمیر کنیم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
ای کاش این‌جا بودی.
ای کاش نجوم بلد نبودم و
نمی‌دانستم ستاره‌ها کی ظاهر می‌شوند
کی ماه، سطح آب را لمس می کند
آن آه کشیدن و غلت خوردن را وقت چرت زدنش.
ای کاش هنوز یک ربع بیش‌تر نبود
که شماره‌ات را گرفته‌بودم.

ای کاش این‌جا بودی، نازنین
در این نیم‌کره
مثل من که توی هشتی نشسته‌ام
آبجو‌ام را مزمزه می‌کنم.
غروب است، آفتاب سرجایش می‌نشیند.
پسرها داد و قال می‌کنند، مرغان دریایی شیون می‌کشند،
فراموشی چه امتیازی دارد
وقتی مرگ به دنبالش می‌آید؟

شعر از جوزف برادسکی، ترجمه‌ی محسن عمادی

* این شعر، امشب مرا بی‌خواب کرده‌بود. همه‌ی غروب‌هایی را به یاد می‌آوردم که در غربت می‌نوشیدم و گم‌شده‌گانم را آواز می‌دادم، گم‌شده‌گانی که همه، در پستوهای درونم مخفی شده‌بودند، از صدای مخوف دیکتاتورها، به فراموشی پناه برده‌بودند. دوستان تبعیدی من، بهتر از من می‌دانند معنای این شعر را. برادسکی، ناچار شد روسیه را ترک کند، از ۱۹۷۲ ساکن آمریکا شود و در ۱۹۸۷ نوبل ادبیات بگیرد. اغلب از جدایی می‌نویسد: جدایی از موطن، معشوق و خدا. 

یادداشت (4 پیام)


بيشتر...
از مرگ
دو شعر
پادشاه برف
دو شعر
سنگ
دو شعر
دوشعر
نامزدی
عاشقانه
هفت شعر
بندهایی از یک شعر بلند
اشتباه
وقتی زنی مردی را دوست دارد
یک نامه
ترانه‌ی همه‌ی مردان جوان غمگین
در نتوانستن
ترانه
هفت ترانه‌
ناپلئون
آه
سیب‌زمینی‌خورها
بوسه
حادثه‌ی هستی
تو
این زن
دوشعر از نزوال
عکسی از مرگ و جهان
اگر
از میانه یک گفتگو و شعری از ریلکه
به احترام هر دو
به خاطر...
کتاب تکوین
خانه‌ای که در آن زاده‌شدم
روزی روزگاری پاریس
چراها و کودکان
به یاد دوست
هم‌چون یک ایرانی
نه کلمات و نه سکوت
روز یادبود
پنج صبح
پراگ در زمستان
فرشته‌های حافظ
سه شنبه ساعت نه صبح
دو شعر
موزه‌ای کوچک
رازی هست
عشق بلاتکلیف اتاق
یک یادداشت
شوکران تلخ است
توده‌ی غلطان یخ
یک‌بار دیگر
ویرانی‌ها، قسمتی از شعری بلند
خیانت موتورسیکلت
بر دهان صادق شب
قایم باشک