خانه

مناجات  

آه آروس،
که خموشانه لبخند می‌زنی،
به من گوش کن!
بگذار سایه‌ی بال‌هایت
آرام از من بگذرد.
بگذار حضورت
در من بپیچد
انگار تاریکی پر قویی است.
بگذار تاریکی را ببینم
چراغ به دست.
این اقلیم
اقلیمی دیگر گردد
مقدس برای اشتیاق.

خدای خواب‌آلود
چرخ‌های اندیشه‌ام را کندتر کن،
تا تنها هیس‌هیس برف را بشنوم
چرخیدن تو را.
یارم را نزدیک من نگهدار
در حلقه‌ی دود قدرت‌ات
که راهمان،
یکی دیگری را
چهره‌ی آتش شدن باشد
چهره‌ی دود
چهره‌ی شهوت
که اینک
در گرگ و میش رویت شده‌است.

شعر از دنیس لورتوف، ترجمه‌ی محسن عمادی


یک‌شنبه  

آشنایی من با آنوتنیو گاموندا، به یک سال پیش برمی‌گردد. پیش از آن‌که راهی ولایتش شوم، ويژه‌نامه‌ی مجله‌ی شعر را در قطار می‌خواندم و شعرهای مواج ژرفش را. آن روز، موبایلم پر از مشکل بود. به من پیغام‌های کوتاه می‌رسید و از پیامی من نمی‌رفت. گاموندا یکی از بهترین شاعران زنده‌ی دنیاست. رنج‌کشیده، مهربان و فرزانه. شعر یک‌شنبه نوعی مناقشه با تاریخ، مذهب، مرگ و انگاره‌ی عشق است. دلم خواست شعری بلند از او منتشر کنم. به پاس درس‌هایی که نگاهش و صدایش به من آموختند.

صورتم در دست‌های مجسمه‌ی کور می‌جوشد.
در خلوص حومه‌های خاموش به شیرینی خودکشی می‌اندیشد، پیری را خلق می‌کند.
دیروز و امروز دیگر یگانه‌اند در دلم.

حیوان گریان سایه‌ی مادرت را می‌لیسد، زمانی دیگر را به یاد می‌آوری: چیزی در دل نور نبود، فقط غربت حیات را احساس کردی. که، چاقوتیزکن آمد و مارش در گوش‌هایت رخنه کرد.

حالا، هراسانی و ناگهان دقت تو را مست می‌کند. همان زخم ناسور نامرئی زیر پنجره: چاقوتیزکن سر رسیده‌است.

موسیقی محدودیت‌ها را می‌شنوی و حیوانات گریان را می‌بینی که نزدیک می‌شوند.

عفونت از اندوه عظیم‌تر است. اجزای شکنجه‌دیده را می‌لیسد. رسوخ می‌کند به بستر افیون و عرق و آن‌گاه می‌لرزد مثل بالی سرد: رطوبت محتضران‌ است.

پرنده‌ی چرک آهسته می‌رسد، به جامی پر از سایه درمی‌آید.

و عروق خاکستر، فراز بقایای سیماب و اشک می‌گسترد.

ذره‌بین، دروغ را افشا می‌کند اما نورش از مغاک می‌آید. دربرار قرنیه‌های سوخته، ریسمان‌های سکوت آویزان‌اند. آن‌گاه،

نایپدایی، دل را فسرده می‌کند.

حیوانی که می‌گرید، در روحت که می‌خواهد زرد باشد.
حیوانی که زخم‌های پریده‌رنگ را می‌لیسد
که از همدلی کور است
که در نور می‌آرامد و تیره‌بخت است.
که در رعدوبرق می‌میرد.

زنی که دلش آبی‌است و بی‌خستگی به تو غذا می‌دهد
او، مادر توست در درون خشم‌اش
زنی که فراموش نمی‌کند و در سکوت عریان است
موسیقی چشم‌های تو بود.

سرگیجه، سکون است.
عناصر زنده به آینه‌ها رخنه می‌کنند و فاخته‌ها زاده می‌شوند. قضاوت‌ها را تشریح می‌کنی، وسوسه‌ها را و سوگ‌ها را.

چنین است نور ایام پیری، پس
ظهور زخم‌های پریده‌رنگ.

دیواری برابر چشم‌های من است
در هوای گرفته، نشانه‌های نامريی هستند،
علف‌های هرزی که به دل‌های پرسایه رخنه می‌کنند
گلسنگ‌ها در رسوب عشق.

زنا و نور، ذره‌بینی را کنار تقوا خیال کن، آب‌ها را خیال کن
اگر می‌توانستم بگذرم، سرچشمه‌‌های ناموجود همدلی گشاده می‌شدند و مردان کوری بودند که دست‌های بزرگشان مهربان کار می‌کرد.
 ولی ترس موهای مادرم زیباست و بر دیوارش، سکوت نوشته‌شده‌است.
خالی‌الذهن با حقایق مقعر می‌گرید،
«زندگی هیچ‌ ارزشی ندارد، هیچ‌چیز ارزش زندگی را ندارد.»

این آواز را به خاطر بیاور پیش از آن‌که به چشم‌هایم نگاه کنی
به چشم‌های من نگاه کن وقتی برف می‌بارد.

نامت تنها بادی بود که بر لب‌های خودکشی می‌وزید.
باران صورت‌ات را آبیاری کرد و  بر صورتک کور، مزارع شخم‌خورده پدیدار شد و پلک‌ها و دهانی زرد، اما باران ادامه داشت و  برای آنی زیر رگ و پی شفاف، صورت‌ات جسمیت یافت و زیبایی‌ات در نور حیران شد، باران ادامه داشت و چون زمینی خسته از گریستن گم شد.
نامت و صورت‌ات نامکشوفند، شاید وجود نداشته‌ای
پیر هم شده‌ای و اداهای گستاخ و نامکشوف در می‌آوری.

روبروی آب راکد عریانم. لباس‌هایم را در سکوت آخرین شاخه‌ها رها کردم.
سرنوشت چنین بود،
تا به هراس و لبه‌ی سکوت آب برسم.

حیوان کامل در صومعه شاد است و زبانش در سوگ آهنگین است.
شب‌ها شاد است، به درون زنان زردی زخنه می‌کند که در برف می‌گریند
زنان زردی میان فاضلاب‌ها و مقابر.

آرامش در چشم‌هایم.
دوغاب دنج نامسکون را می‌بینم(آن پیرمرد که مهربان مرگش را شرح می‌دهد).
در روزهای دیگر، بزرگ در نوری دیگر، سیلی از یاس‌ها بر آن‌ دنج سرریز می‌شود(بعضی سفیدند، عطرشان غریب است.)
علف‌های هرز کنار پایه‌ها تکثیر می‌شوند(در روزهای دیگر، آن روزهای تابستانی بعد از باران بر درختان انجیر، ابر پشه‌های آبی با صدای گرفته‌ای در کتاب‌های مقدس شفافشان)
گریز مارهای شفاف(تخم‌های مدفون در مستراحذهای حاصلخیز، بالا فراز کندترین، آن‌ها که زیر چنگال‌های حیوان کامل می‌میرند.)
این‌جا در این حومه‌ی کشیش‌خیز، سیل پرندگان را تماشا کردم.
و حالا یک‌شنبه‌ای برفی‌است.
آرامش در دیوارهای حریص. از راهبان چرخان خبرهایی هست‌‌ که فروشده در حماقت، تا دیدار با خدا در خیرگی مارمولکی و در عطر خشخاشی.
آرامش در ایوان هراس(آن شکاف خاموش که مویه‌اش می‌گشاید.) حالا ناپیدایی رخ‌می‌نماید و دل تهی می‌شود.
بی‌شک، شبانگاهان، دل تهی‌است در برابر این حومه
و خاطره‌ی روزهای دیگر، کند با عناصری که کینه و مهر را به هم می‌آمیزند(سیاه در لب‌های عاشقان، سیاه در آغوش مادران)، می‌ایستد
و خدا می‌افتد(نقابی کهن، نه از گودال دلت که از حفره‌ای برابر صورتت)
هیچ‌چیز در خاطره‌ات گذرا نیست، جز چشم‌های خودکشی، او که درختان را با دست‌هایش سوزاند، چیره در فقر و خشم.
هیچ‌چیز حقیقت ندارد، فلاکت، در تهی از شنوایی‌ات می‌گذرد، آه بدبخت با برف روبرو می‌شود.
هبوط در ابدیت مستراح‌های محو تا آن‌گاه سکوت را دریابی و خلوصش تو را حیران کند
صدای زنگ‌ها و گردبادهای چکاوک‌ها را می‌شنوی
صورتی را می‌بینی که ناگزیر عشق ورزید.

به یک‌شنیه‌ی بزرگ زندگی رسیده‌ای
در سفیدی حیوان کامل به پیش می‌آید، مشتاق در سکون، با اخگر زردش.
دست از گریه‌ی آهنگینش بر می‌دارد و آرام آرام می‌شاشد.

شعر از آنتونیو گاموندا، ترجمه‌ی محسن عمادی


بدون بهار کوچکش  

«کو اون» یکی از بهترین شاعران زنده‌ی جهان است. کره‌ایست. فرزانه و مهربان. در حلقه‌ی دوستانی او را شناختم که اعجاب حضورش را برایم پر رنگ‌تر می‌کند.
سپاس او را که هست.


۱
بدون بهار کوچکش
چه‌چیز از روستای یونگتون، یک روستا می‌سازد؟
دانه‌های برف
بی‌پایان
می‌بارند
به میان آب‌های تیره‌ی بهار
و محو می‌شوند
چه‌ سکون ساکن ساکنی.
مثل زن یانگ‌سول
پوشیده در برف،
می‌رود تا آب بیاورد
کوزه‌ی کوچک ظریفش را زمین می‌گذارد
ملاقه را بر می‌دارد
از یاد می‌برد که آب بکشد
وقتی دانه‌های برف را می‌بیند
که می‌میرند:
آن سکون ساکن ساکن.


۲
ازدواج کرد
جدا شد و به خانه برگشت.
گل‌های حنا را فشرد تا ناخن‌هایش را رنگ کند.
هر ده ناخن‌اش را رنگ کرد
بی‌آن‌که چیزی بگوید
حتی از آسمان دور بالا سرش هم دوری می‌کرد.

۳
هروقت ماه بالا می‌آمد، دعا می‌کرد
سرانجام، مادر وول‌نام در چهل‌سالگی پسری زایید
در رویاهای پیش از آبستنی
ماه را می‌بلعید.
پس از تولد پسرش، مادر وول‌نام
عقلش را از دست می‌داد
ردخور نداشت
هر وقت ماه بالا می‌آمد.
دیروقت شب، ظرف‌ها را که می‌شست
جامی را شکست
ماه پشت ابری پنهان شد
و جهان کور شد.

۴
بعضی‌ می‌گویند هزارسال را به خاطر می‌آورند
بعضی می‌گویند تازه هزارسال بعد را دیده‌اند
در یک روز پر از باد
یک اتوبوس را انتظار می‌کشم.

۵

از من چه کاری بر می‌آید؟
گلبرگ‌های شکوفه‌های گلابی
همه‌ی ‌روز بادآورده جمع می‌شدند
در خانه‌ی خالی.

۶
دیوانه‌خانه جایی حیرت‌آور است
من یک امپراتورم.
من یک ارتشبدم.
من یک ژنرال مخفی اتحادیه‌ی اروپا هستم.
من یک خواننده‌ی موسیقی پاپ‌، پارک هون‌ام.
من خدا هستم.
من دختر شایشته‌ی کره‌ام.
من ستاره‌ی سینما، کیم‌بوجیل ام.
یک دیوانه‌خانه به دیوانه‌خانه‌ی دیگر پیوست شده‌است.

۷
چه صدایی را می‌توان شنید
با گوشی که هرگز
جیغ کودکی بیمار را نشنیده‌است؟
بال‌های سنجاقک‌های پاییز
بی‌صدا
می‌لرزند.


شعرها از کو اون، ترجمه‌ی محسن عمادی


لباس‌های کهنه‌ام را به من برگردان  

مولانا نوشته‌بود:« زاده‌ی اولم بشد، زاده‌ی عشقم این نفس/ من ز خودم زیادتم، زان‌که دوبار زاده‌ام.» همیشه از خودم می‌پرسیدم این «تولد دیگر» آیا رنج ندارد؟ پوست‌انداختن عبارتی‌است که بی هرگونه ارجاع به درد موقعیت پوست‌انداختن به کار می‌رود. یک انگاره رومانتیک که عشق را وردی می‌داند که به محض ادراکش از تو منی دیگر می‌سازد که از من پیشنینش هیچ خبر نیست.
این شعر پوپا را یکی از عمیق‌ترین عاشقانه‌های دنیا می‌دانم. به رغم آن‌چه در اولین برخورد تصور می‌شود، این متن عاشقانه‌ای نیست که در موقعیتی از نفرت بیان شود. موقعیتی از پوست‌انداختن است که با فریادی از اعماق رنج بر صفحه‌ی کاغذ رسم می‌شود. این ترجمه، پیش‌نویسی است که اینجا همراهم بود.

فقط به ذهنم پابگذار
افکارم صورتت را خط‌خطی می‌کنند

جلوی چشم‌هایم ظاهر شو
چشم‌هایم به تو چنگ می‌اندازند

دهان بزرگت را باز کن
تا سکوتم فکت را خرد کند

خودت را به یادم بیاور
تا حافظه‌ام ریر پاهایت گودال بکند

همه چیزی میان ما چنین است.


۱

لباس‌های کهنه‌ام  را به من برگردان

کهنه‌های رویاهای ناب
لبخندهای ابریشمی ، اخطارهای برهنه
لباس توری‌ام

کهنه‌های امید لکه‌دارم
میل جلا خورده‌ام  نگاه شطرنجی‌ام
از پوست صورتم

لباس‌های کهنه‌ام به من برگردان
با زبان خوش آن‌ها را به من بده.


۲

عفریته! گوش کن
آن چارقد سفید را دربیار
ما همدیگر را می‌شناسیم

از وقتی که خیلی بالا بودیم
از یک جام می‌نوشیدیم

در یک تخت می‌خوابیدیم
با تو، چاقوی چشم شیطان

پرسه‌زنان در جهان کج و کوج
با تو، مار میان چمن‌

می‌شنوی؟ بازیگر!
روسری سفید را بیرون بیار
چرا به هم دروغ بگوییم؟

۳

من به تو کولی نمی‌دهم
تو را هرجایی که می‌گویی  نمی‌برم

حتی اگر نعل طلا  به پا داشته باشم
حتی اگر بر ارابه‌ی سه چرخه‌ی باد افسار زده باشم
حتی اگر عنان رام‌کننده‌ی رنگین‌کمان به دستم باشد

سعنی نکن مرا بخری

نمی‌کنم! حتی اگر پاهایم در جیب‌هایم باشند
اگر با سوزن نخ شوم اگر گره شوم
یا به اندازه‌ی یک عصا خفیف شوم

سعی نکن مرا بترسانی

حتی اگر کباب شوم اگر باز هم بپزی‌ام
خام یا شور
نمی‌کنم حتی در خواب

خودت را فریب نده
اثر ندارد، نمی‌کنم!

۴

از ابدیت محصورم بیرون برو
از دایره‌‌ی ستاره دور قلبم
از لقمه‌ی من از خورشید

از دریای مضحک خونم
از جزرو مدم
از ساحل سکوتم

بیرون برو، گفتم بیرون برو

از مغاک زندگی‌ام
از درخت عریان پدر درونم

بیرون برو تا کی باید داد بزنم برو

بیرون برو از سرم که منفجر می‌شود
بیرون، فقط بیرون!

۵

ادای عروسک‌ها را در می‌آوری 
آن‌ها را در  خونم حمام می‌کنم
از لته‌های پوستم بر آن‌ها لباس می‌پوشم
از موهایم برایشان تاب می‌سازم
از استخوان‌های مهره‌ام، تاس
از ابروانم، هواپیماهای بی‌موتور
با لبخندم، پروانه
 از دندان‌هایم، حیوانات وحشی
تا شکار کنند
تا زمان را بکشند.
این دیگر چه جور بازی‌ای است!

۶

نفرین به تبارت و به تاجت
و هرچیز دیگری در زندگی‌ات
هر تصویری که در  ذهنت خشک شده‌است
هر چشم مکاری که  بر سرانگشتانت می‌سوزد
و هر قدمی که بر می‌داری
باشد که در سه کتری آب شور غرق شوی
در سه کوره‌ی لهیب بخت
در سه گودال بی‌نام و شیر
نفسی یخ‌زده بر گلویت
سنگریزه‌ای زیر پستان چپ‌ات
و تیغی پرنده‌کش در دل آن سنگ‌ریزه
فرود ظلمت پرندگان سیاه به کنام هیچ
به قیچی گرسنه‌ی آغازها
به زهدان بهشت که منش خوب می‌شناسم
نفرین به عصاره‌ی کشتکاری و درخشش‌ات.
بر ظلمت و بر دنقطه‌ی پایان زندگی‌ام
و بر هر چیز دیگری در حیات

۷

چه بر سر لباس‌های کهنه‌ام آمده‌است؟
آن‌ها را به من بر نمی‌گردانی، برنمی‌گردانی
ابروانت را جزغاله می‌کنم
همیشه نامرئی نخواهی ماند
روز و شب را در اسکلت‌ات معجون می‌کنم
آن‌وقت بر سرت می‌کوبی در دروازه‌ی عقبی‌ام
ناخن‌های قناست را می‌چینم
تا دیگر نتوانی با گچ در مغزم خط لی‌لی رسم کنی
مه را در استخوان‌هایت تعقیب خواهم کرد
شوکران را از زبانت خواهم مکید
خواهی دید که چه می‌کنم.

۸

که می‌خواهی به هم عشق بورزیم؟
که می‌توانی مرا از خاکسترها بیرون بکشی؟
از زباله‌ی خنده‌های شکمی‌ام؟
بیرون از هرچه در ملالم مانده‌است؟
نمی‌توانی عروسک!
نمی‌توانی مرا با گیسوان خاطره‌‌ای کوتاه بقاپی
شبم را در پیراهن خالی‌اش بغل بگیری
پژواکم را ببوسی و ببوسی
و هنوز نمی‌دانی که چطور باید عشق بورزی.

۹

فرار کن هوس‌باز!
ردپاهایمان هم‌دیگر را گاز می‌گیرند،
در غبار پشت سرمان.
ما برای هم ساخته نشدیم
از زمهریرت می‌فهمم
بی‌نهایت‌هایت را آهسته آهسته گام بردار
چیزی بیش از یک بازی نیست
چرا لباس‌های کهنه‌مان را در هم ممزوج کردیم
آن‌ها را از بالای خیالات‌ات رد کن
فقط بر شانه‌هایت رنگ می‌بازند
آن‌ها را از فرار درون ناکجاآبادت رد کن
هوس‌باز از هوس‌بازی دیگر فرار کن
مگر چشم نداری؟
یک هوس‌باز دیگر هم اینجاست.

۱۰

باشد که زبانت سیاه شود
ظهرت، آرزویت.
همه‌چیزی سیاه  شود جز سرمای من که سفید است.
گرگم بر گلوگاهت،
باشد که طوفان بسترت شود
هراسم، پنجه‌ات
چمن بی‌خوابی‌ات گسترده‌تر شود
شاید هر لقمه‌ات آتش‌بار شود
دندان‌های مومی‌ات
بیا شکمو! هرچه می‌خواهی بجو.
باشد که بادت لال شود، آبت، گل‌هایت
هرچیز زبان‌بسته‌ای
فقط دندان‌های نیشخندم پرجلوه بمانند
و قوشم بر گلویت
وحشتی بیشتر برای مادرت.

۱۱

صورت‌ات را از صورتم پاک کردم
سایه‌ات را از سایه‌ام  ‌دریدم
تپه‌های درونت را صاف کردم
گیاهانت در تپه‌ها مچاله کردم
چهارفصلت را به میدان جنگ بدل کردم
گوشه‌ی زمین را از زیرپایت کشیدم
راه زندگی ام را  به دورت گره زدم
رشد اضافی‌ام را راه محالم را
حالا فقط می‌کوشم دیدارت کنم.

۱۲

بس است! گل‌های جاودان خوش‌لهجه‌ات.
خروس قندی‌ات.
نمی‌خواهم بشنوم تا بدانم
بس‌است! بس‌است همه‌چیز.
حرف آخرم را خواهم گفت. بس است!
خاک در دهانم کن،
دندان‌هایم را خرد کن،
خفه می‌شوم جمجمه‌لیس!
یک بار و برای همیشه خفه شو
می‌ایستم
فقط همان‌جور که خودم هستم
بی‌ریشه شاخه یا تاج.
به خودم تکیه می‌کنم
به دست‌اندازهای خودم
تیری خوام بود که به میان تو کوبیده می‌شود
به میان تو ای آتش‌افروز
به میان تو کله خراب
این همه‌ی کاری‌است که می‌توانم بکنم
باشد که هرگز برنگردی.

۱۳

مرا خر نکن هوس‌باز!
پشت روسری‌ات چاقو پنهان کردی
فراز خطوطی که به من پشت پا می‌زدند
بازی را به هم زدی
خواستی بهشتم به پایان برسد
که خورشید سرم را منفجر کند
لباس‌های کهنه‌ام تکه‌تکه شوند
شیطان، یک شیطان دیگر را خر نکن
فقط لباس‌های کهنه‌ام را برگردان
من هم لباس‌های کهنه‌ی تو را پس می‌دهم.


شعر از واسکو پوپا، ترجمه‌ی محسن عمادی

 


شب قبل  

اتفاقات غریبی پشت هم رخ می‌دهند. مرهم‌هایی که در دل این تلخی، نوش‌داروی پس از مرگ سهراب نیستند. ممنونم از محسن عباسپور عزیزم به خاطر ترجمه‌ی لیریکس این ترانه.

طاقباز
رو پشت بوم
يه سيگار یواشکی بغل دودكش
تماشاي ماه و
چراغاي شهر
پسره پيرهن پشمي شو در مياره
دور شونه هاي دختره مي پيچه
سر می‌خوره پشتش و
محكم بغلش مي‌گيره
دختره ميگه
نميخوام امشب تموم بشه
چرا باهاس تموم بشه

{هم سُرايي}:

فردا دختره راه می‌افته
تو جاده‌ی ايالتي جنوب به سمت باتون روژ
دانشگاه ايالتي لويزيانا
18 سال تو چشم انداز پشت سرِش
پسره دستمزد هفتگيشو پايين همين بلوك رديف كرده
تو مغازه‌ی باباش
خیلی ني، ولي اونقدری هس!
همه‌ی تابستون از اين لحظه مي ترسيدن
یه شب پیش از اونکه
زندگي راه خودشو بره


آی...
اشك از صورت دختره قل‌می‌خوره و
همین‌که به بازوي پسره مي خوره
ميگه
آروم باش جون‌ دل!
بيا از اينجا بريم
بيا واسه آخرين بار دوروبر شهر برونيم
ای‌بابا! ايندفعه
از اولش يه جور ديگه‌اس!
پسر ميكوبه به چرخ و مي‌گه
انصاف نيست
و اين بزرگ‌شدن الکی، ای‌بابا!، نم‌دونم
فقط نميخوام بذارم بري

{هم سُرايي}:

فردا دختره راه می‌افته
تو جاده‌ی ايالتي جنوب به سمت باتون روژ
دانشگاه ايالتي لويزيانا
18 سال تو چشم انداز پشت سرِش
پسره دستمزد هفتگيشو پايين همين بلوك رديف كرده
تو مغازه‌ی باباش
خیلی ني، ولي اونقدری هس!
همه‌ی تابستون از اين لحظه مي ترسيدن
یه شب پیش از اونکه
زندگي راه خودشو بره


آره اين همون چيزيه كه مامانم بم گفت
من مث اين بچه ها
نمي خواستم حرف هیچ‌كيو بشنوم
آره، كاري نیست بشه کرد
چيزي نمونده‌ بشه گفت
خوب می‌دونم وقتی عشق بره چه حالی داره

{هم سُرايي}:

فردا دختره راه می‌افته
تو جاده‌ی ايالتي جنوب به سمت باتون روژ
دانشگاه ايالتي لويزيانا
18 سال تو چشم انداز پشت سرِش
پسره دستمزد هفتگيشو پايين همين بلوك رديف كرده
تو مغازه‌ی باباش
خیلی ني، ولي اونقدری هس!
همه‌ی تابستون از اين لحظه مي ترسيدن
آخرش اومد
خیلی وقت ندارن
فقط یه شب
پیش از اونکه
زندگي راه خودشو بره
آره، آره، آره

ترجمه از محسن عباسپور

و اما به خلاف سنت همیشگی‌ام اصل لیریکس:

Night Before (Life Goes on)

Sittin up on the roof
sneakin a smoke by the chimney
checkin out the moon
and the city lights
he takes off his flannel shirt
and he drapes it around her shoulders
slides up behind her and holds on tight
and she says
I don't want this night to end
why does it have to end

[CHORUS:]
tomorrow she'll be rollin down
I-10 Baton Rouge
LSU
18 years in her rear view
he's got a friday paycheck lined up down the block
at daddy's shop
it aint much but it's a job
they've been dreadin this moment all summer long
the night before
life goes on

oooh
a tear falls off her cheek and
right when it hits his arm he says
come on baby
lets get out of here
lets take one last drive around town
and man it
already looks different
he bangs the wheel and says
life aint fair
and this growin up stuff man I don't know
I just don't wanna let you go

[CHORUS:]
tomorrow she'll be rollin down
I-10 Baton Rouge
LSU
18 years in her rear view
he's got a friday paycheck lined up down the block
at daddy's shop
it aint much but it's a job
they've been dreadin this moment all summer long
the night before
life goes on

yeah that's what my momma told me
and just like those kids
I didn't wanna listen to no one
yeah there's nothin you can do
there's nothin you can say
and I know how it feels when love goes away

[CHORUS:]
tomorrow she'll be rollin down
I-10 Baton Rouge
LSU
18 years in her rear view
he's got a friday paycheck lined up down the block
at daddy's shop
it aint much but it's a job
they've been dreadin this moment all summer long
but here it is
they dont have long
the night before
life goes onnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnnn
yeah e yeah e yeah e yeah e yeahhhh

‌By Carrie Underwood


نیایشی در راه  

دوست خوبم علی فردوسی* امشب شعری برایم فرستاد که سخت مناسب حالم بود. در دل این تلخی گزنده ترجمه‌ی این شعر مرهمی بود. دست مهربانش را می‌بوسم.



می کوشد بیاید به درون
لحظه
می کوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت
فراسوی هرچه در اتاق است،

امّا باید فرود بیآید راست.
پروردگارا، رسید آن هنگام،

و من باید به پا خیزم و شروع کنم
بگردم در خانه ی خالی پدرم
به دنبال چیزی که بر تن کنم
یا عریان شوم از آن
تا بتوانم زانو بزنم
و برآورم آن واژه را که نمی توانم گفت
مگر زمانی که سلخ شود خردم به تمامی.

این هم آن بافتنی خاکستری
که می پوشید پدرم در سرما
رُسته اند تارهای پکیده بر سراسر آن
مثل موهای خاکستری تنش.
برق می زنند مهمیزهای خروس جنگیش
نیز، در نور دست خشک من.
و این هم کلّه ی آن گرازی
که من زمانی شرکت کردم در کشتنش با دو پیکان:

دو چیز از زندگانی
لاقید و انجیل-خوان پدر
و بهترین و ساکن ترین لحظه ی زندگانی من
در انتظار مباهات در کلّه ی یک گراز.

هیچ. شاید می باید
از این هم بیشتر احساس بیهودگی کنم.
الیاف تنیده ی عصب را به تن می کنم
و موهای خاکستری پدر بلند قدّم
می رویند در گور خشک مثل کُرک،
می بندم مهمیزهای خروسی اش را بر پاشنه هایم
و زانو می زنم در در زیر آسمان باز.
بر سر می کشم کلّه ی توخالی گراز را
چشم می دوزم مستقیم به بالا
با سُوسُو های چشم های شیشه ایش
که کور می کنند هر چه را که بخواهد نگاه کند به درون

و وامی دارندش که بگوید کلمات را.
پر می شود آسمان شب با نور

شکار: با برگ ها
و عرق و له له زدن سگ ها
آن جا که باید سخت کوشید تا نفسی فروبُرد
یک نفس، و حبس کرد آن را در سینه.
من بر می کشم نفس حیات را
برای گراز مرده:
می گیرمش از هوای ساکن،
نگاهش می دارم در دهان صلب گراز،
و می بینم:

مردِ از نو جوان شده ای را با کمانی
و پیکانی سبزرنگ که کشیده است آن را تا بناگوش
ایستاده در عمق جویباری کوهستانی
ساکن تر از در ختان یا صخره ها،
منتظر و خیره

جانوران، فرشتگان
کمابیش همان قدر بی جنبشم من اکنون

جنبش پر شوری در اطرافم به راه می افتد
از سگانی که بر می جهند از آب

ماه و ستارگان جمب نمی خورند

دندان هایم را به هم می فشارم، و باز می شود
دهانم، یک وجب، به زور دندان های نیش

می گذرد کلمه ای ازمیان لبه های بسته ام

می درم سگی را با دندان، می افتد، می افتد باز
همچنان دست و پا زنان، رو بر می گرداند و می میرد
شناکنان. حس می کنم که تک تک موهای پشتم
می ایستند راست در سوراخ سوزن

آنجا که مو بود
بر روی سرم می ایستد
انگار که آن جا است

ساکن است مرد؛ ساکن تر است: ساکن

آری.

چیزی می تابد از او
مثل پرتو آفتاب،  یا ستاره.
پیش می روم به سوی او

(جانوران، فرشتگان)

با نور که در من ایستاده است،
پوشیده با سگان، امّا آب
کج می شود با صدای زه کمان

اختران تنظیم می کنند تمام مدارهاشان را

صدائی که بر می خیزد از انگشتانش،
مثل کلمه ای مضراب خورده، به تندی رسوخ می کند
دوباره در من، درختان می کوشند رقص کنان
دست و پا چلفتی بیآیند بیرون از جنگل

من چیز دیگری گفته ام

و در زیر، زیر آب،
می رقصند سنگریزه های خوابآلود
بر بستر جویبار

جهان چون تخته های خشک صدا می کند
می تپد با تپش قلب
با تپش استخوان

و هر تصویری از مرگ
قرمز می شود در سر من
مردِ خون تکان نمی خورد

پدرم بر تنم رنگ باخته است

سگ هایِ خون
بر گوشهایم می آویزند،
استخوان های سایه وار اندام ها
کلاف های خورشید بر آب
با هم انبوه می شوند به سیاهی

ماهتاب، ماهتاب

خورشید سوار می شود بر تاجم
و من می افتم؛ فرو می غلطم
در آب؛
از زبانم خون می جوشد
راهی اقیانوس؛
کنار می رود، می بینم
درختها را که کش می آیند و می درند، می بینم او را
که نگاه می کند بالا

درون خُودِ مُوئی
من می نگرم به بالا از درونِ
سکونِ کاملِ کشتن با دو پیکان.
دیده ام که خوک مرا می بیند وقتی می کشم او را
و من آنچنان ساکن ام که امید داشتم باشم.
هنوز همچنان ساکنم، و هنوز.
بافتنی پدرم
هجوم می برد بر من در تاریکی.
نمی بینم چیزی را، امّا فقط برای لحظه ای

چیزی در من می گذرد
مثل یک حادثه، یک نگاه غافل
مثل انفجار یک ستاره
شش میلیون سال دور از اینجا
که دارد نورش تمام می شود

درست زمانی که در من می گذرد.
خون گراز می راند در رودخانه
می برد با خود تصویر زنده یِ
قاتل ترین سکون مرا.
شتاب می گیرد
و قلب من می تپد
خون مرغ زنگ می زند روی پاشنه ها ی من
تازگی، انگار نزدیک زخم مرگ
یا فرار. من کمابیش ارتفاع می گیرم
از کف، از گور پدرم
سینه خیز می روم،

و بعد برمی خیزم
آنچنان که معمولاً بر می خیزم.
در می آورم کلّه ی گراز را،
و قلاّب ها و بافتنی له له زن را
و پائین می روم از پلّه های غبارگرفته
و هرگز دیگر باز نمی گردم.

مطمئن نیستم که چه گذشت
یا این که چیزی گذشت،

امیدم تنها این است که
افکار بی ربطی که فکر می کند شخص
هنگام که می کوشد نیایش کند
نیایش باشند

و من توانسته ام که با ابزار خودم
برسم به آن جایگاه شناوری در بلندی
که بتوانم در آن با هرکس
به جز پدران حنیف—
آن ها که دیدند فرشتگان می آیند،
تن هاشان درخشنده در بوته
و کُرک برّه ها و چشمان جانوران،
تا پاسخ دهند به هر سئوالی که می پرسیدند مردمان
به زبان بهشت
با تصویرهای زمینی
قادر متعال:

پیشگوئی ها، آتش در برج های گناه آلود،
تباهی و بارآوری بر خاک،
ذرّت، ملخ و خاکستر،
جمجمه ی شیر که می تپد با عسل،
خون نخستین زایمان،
دوشیزه ای که با نگاهی بارور شد
مثل یک ستاره ی درحال انفجار
و فرزندی که از نور تمام زائیده شد—

جائی که من می توانم بگویم، تنها، و به راستی،
که سکون من چنان سبع بود،
که مخم چنان پر خون،
که دست راستم چنان ساکن،
که گرمای گور پشمی پدرم
چنان عشق بار
و پاشنه های تیز کشتار پَردار چنان
بلندی بخش
که خرد چنان مرده
که چیزی مهم می توانست باشد:

که، اگر ناشنوده،
می توانست جوری گفته شده باشد.

 
شعر از جیمز دیکی، ترجمه‌ی علی فردوسی

* محسن جان سلام
یادم مانده که داشتی روی شعری کار می کردی که ریشه در گذشته ات داشت و یک جوری در افسانه های محلّی، و خلاصه "رئالیسم جادوئی" مانند بود. داشتم شعرهای "جیمز دیکی" را می خواندم، یکی از شعرهاش مرا به یاد این موضوع انداخت. دیکی، شاید مهمترین، شاعر و نویسنده ی آمریکا بود در دهه های پنجاه و شصت به تقویم همینجا. اگر دیده باشی فیلم Deliverance را بر اساس یکی از قصه های او ساخته اند. به هرحال، دیشب نشستم تا صبح شعر را برایت ترجمه کردم. خیلی شعر سختی است، هم در خواندن و هم در ترجمه. شعر را برایت ضمیمه می کنم.
این نکته را بگویم که کلیدواژه یstill را در همه جا "ساکن"  ترجمه کرده ام. در فارسی کلمه ای نداریم که تمام بار این کلمه را در انگلیسی داشته باشد. نخواستم کلمه های متفاوت به کار ببرم، و نخواستم هم ترکیب بسازم، مثل بی حرکت و غیره. امیدوارم که این شعر به کارت بخورد.
به دوستان مشترک سلام برسان.
تا بعد-- علی


وحشی از شعر  

لیندا بیست و شش ساله‌است. در بخارست به دنیا آمده و در سوربون فرانسه دکترای ادبیات تطبیقی می‌خواند. شعرهایش به من این نوید را می‌دهد که باید مشتاقانه منتظر شاعری منحصر به فرد، زنده و وحشی بمانم.

 

 
۱
بس دور، به زمانی دور
گم‌‌گشته‌ی استپ‌ها
جنگجویان چنگیزخان
در شکنجه‌ی عطش،
به ناچار خون اسب‌هاشان را نوشیدند
تا نجات یابند.

شاعر هم مست می‌شود
وقتی شعرش را می‌راند
گراز خونی وحشی را.


۲
میزی که شاعران بر آن می‌نوشند
از خاک رس ساخته شده‌است.
تک‌شاخی به آن‌ها می‌پیوندد
صندلی بر می‌دارد و نوشیدن آغاز می‌کند
زبانش لکنت پیدا می‌کند
لب‌هایش ارغوانی از زن‌های جوان بسیار
از اعماق روشن شراب تحریرهای بلند سر می‌دهد،
و تک‌شاخ، حواس‌پرت و گیج
به جامش تکیه می‌کند
و  با شاخش پیشانی‌هایشان را می‌خراشد،
شعرهای محشری
که فردا صبح
هیچ‌کس به خاطر نمی‌آورد.

میزی از خاک رس و ابر که شاعران بر آن می‌نوشند.

دو شعر از لیندا ماریا باروس، ترجمه‌ی محسن عمادی


شعر و فیزیک  
می‌خواستم فیزیکدان شوم
بوسه‌های تو مرا شاعر کرد.
پیش از آن
دو دست‌گاه بی‌سیم ساخته بودم
می‌دانستم که امواج صدایت
با چه سرعتی حرکت می‌کنند
چطور در گوشی من تکثیر می‌شوند
و نسخه‌های صدایت را در چه فاصله‌ای می‌توان شنید.
قرار بود قاعده‌ای کشف کنم
که انرژی‌های پراکنده‌ی تو را از فضا گرد بیاورم
از آن‌ها جسم تو را بیافرینم
با لبخند، با اشک.
درآغوشت
ضریب اصطکاک پوست بر پوست، سیال در سیال را
اندازه می‌گرفتم،
ضریب جاذبه‌ی زمین را
و مکان دقیق سقوط را در حرکت دورانی.
نمی‌دانستم فرکانس بوسه‌های تو را چگونه حساب کنم
کدام سرعت را بر فاصله‌ی میانمان تقسیم کنم.
در آغوش تو
هر بار با سرعت نور به میان ستارگان پرتاب می‌شدم
و هر بار جوان‌تر می‌شدی.
حالا
با همه‌ی دانش فیزیکم
تنها می‌توانم جرم سیاه‌چاله‌ای را اندازه بگیرم
که هر جسم زنده‌ای را
به انرژی‌های سکوت
تبدیل می‌کند.

ردپا  
تنم در زمان کش می‌آید
از ساعت دو به ساعت سه
از ساعت سه به ساعت چهار...
دستم در ساعت دو روی پله‌ها مانده‌است
پاهایم در ساعت سه در میان خیابان
لب‌هایم به دیوار چسبیده‌اند در ساعت چهار.
ماشین‌ها از میان تنم رد می‌شوند
فروشنده‌های دوره‌گرد
مردمی که از هر رهگذری می‌پرسند «آتیش داری؟»
زنگ تلفن
مرا از میان ساعت‌ها گرد می‌آورد
پوکه‌های سیگار به گوشتم چسبیده‌اند.
پوستم
پر از ردپاست.

طوفان  

برای : ک

وقتی باد زوزه می‌کشد
ابرهای سیاه می‌آیند
رعد و برق می‌شود
و  در پیاده‌رو می‌لرزم،
شعرم
میخ و چکش به دست می‌گیرد.

در بوران،
وقتی رهگذران چترهایشان را سفت می‌چسبند
ترافیک خیابان‌ها را بند می‌آورد
و آگهی‌ها، برگ‌ها، قوطی‌های آب میوه
در پیاده‌روها سرگردان می‌شوند،
سطرهای شعرم
تخته‌پاره‌ها را شانه به شانه حمل می‌کنند.

زیر همان تابلوی همیشگی ایستاده‌ام
درون اسفنجی‌ام
باران را در خود جذب می‌کند.
سطرها
کلمه به کلمه
اره می‌کنند
چکش می‌کوبند.
زیر همان تابلوی همیشگی
شعرم
در کار کشتی ساختن‌ است.

کشتی
روزهای بسیار سرگردان است
رهگذران محو شده‌اند
خیابان‌ها وجود ندارند.
کبوتری خیس
زیر سطرها لانه کرده‌است.
می‌گذارم همین‌جای شعر بماند .
شاید یک روز پربگیرد و
روی همان تابلوی همیشگی
بنشیند.


بيشتر...
یک یاد و دو تن
یک روز ابدی
چه کسی این کابوس را از من می‌گیرد
سفال
یک نامه
عریانی
ترانه‌های روسی ۶
نقش ‌نیمه‌برجسته‌ از قهرمانان
شاید درددلی باشد
خانه‌تکانی
از خرت و پرت‌ها
وداع
صندلی و تو
عاشقانه
افسانه‌ی آفرینش
عاشقانه
دختر عاشق
سرما
انقلاب
تحویل سال نو
خواب
فرشته‌ها ۸
فرشته‌ها ۷
اسب‌ها ۱۶
معامله ۲
معامله
برای تولد یک دوست
شب
شاعر و عنکبوت
ماه بالای پراگ
زنگ‌های پراگ
مادری
بازگشت از مرگ خویش
پیشکش به برفهای امروز
باران
یک ترانه‌ی عاشقانه
ماه
پرتره‌ی شخصی
ترانه‌های وداع
بندبازی بر صراط
در این ميانه
فرشته‌ها ۶
صدای هیس مار
کوههای بلند
گل‌های سرخ
اسب‌ها ۴
شادی
لباس‌های نمدار
اون وقتا
تنفسی در اعماق خاک

 خانه
 ترجمه‌های من
 حوزه‌ی عمومی
 گلی به گوشه‌ی لبان
 دويدن به اشاره‌ی عسرت
 کشتی ارواح
 تماس
 جستجو
 محاکات وبلاگی

آخرين اخبار را دريافت کن
و مستقيما روی کامپيوترت ذخيره کن.
RSS