A Name For Nobody
سبکبالی
گاهی ناگهان اتفاق میافتد. منظورم مرگ نیست. منظورم این است که گاهی صبح از خواب پا میشوی و میبینی وزنی از روی سینهات برداشته شدهاست. سبکبالی، بیآنکه چیزی بر معلوماتات افزوده شدهباشد. ناگهان، اشیا را جور دیگری میبینی. شاید خاطرهای فراموش شدهاست. شاید یک واژه، تنها یک واژه معنایش عوض شدهاست وقتی خواب بودی. این روزها چنین سبکبالم. بیآنکه واقعیت پیرامونم تغییری کرده باشد. دشواریهای پیشرویم را حتی با وضوح بیشتری لمس میکنم، اما انگار آنها هم نمیتوانند چیزی را از درونم بربایند که ناگهان به مثابهی شهودی روشن پیدا شدهاست تا ماندگار شود در من. همین شهود بیواسطه، مرا به تصمیم رساند ناگهان. اینکه مقاومتی شادمان را پیبگیرم. یاد شعرهای آنا سوئیر میافتم، این روزها مدام، آنجا که میگوید:
«به سادگی
حضورت را در خویش کشتهام.
حالا، تطهیر شده،
در بزم رقص مردگان میرقصم.»
در مورد من، قدری قصه فرق میکند. به سادگی نبود. خودم هم قصد کشتنش را نداشتم، دلم نمیآمد. خودبخود اتفاق افتاد، خودش مرد. با تمام متعلقاتش. انگار هرگز نبودهاست. این مرگ، اما مرا تطهیر کرد در وضوح خویش. سبکبار میرقصم بر واقعیت دشوار، بر غمهایی که مال مناند، بر شادیهایی که شفاف میبینمشان. گاهی ناگهان اتفاق میافتد.
یک آنتولوژی و یک خواهش
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
در قلمرو زبان اسپانیایی متاسفانه شناخت درستی از شعر مدرن فارسی وجود ندارد. آنتولوژیهای قدیمی شعر فارسی یا به سلیقهی حزبی تودهایها در این سرزمین منتشر شدهاند یا تلاش نافرجام عوامل جمهوری بوده که نوع خاصی از ادبیات را تبلیغ کند. در هفتهی گذشته، با یک ناشر خوب اسپانیایی به توافق رسیدیم برای انتشار یک آنتولوژی از شعر مدرن فارسی با انتخاب و ترجمهی من و سه نفر از دوستانم که هرسه شاعران شناختهشدهایاند در این سرزمین. از آنجا که هدف در انتخاب شعرها، رعایت هژمونیهای رسانهای نیست و در عین حال ناچاریم تا حدی به «تاریخ ادبیات» وفادار بمانیم، دفتر را به دو بخش تقسیم کردهایم: کلاسیکها و شعر سیسال اخیر. کلاسیکها چهرههای محدود و مشخصیاند با دو شعر کوتاه از هر یک: امثال نیما، فروغ، شاملو، نادرپور، رحمانی، رویایی، احمدی، الهی، نجات و ...، منتها در حوزهی شعر سیسال اخیر، به دلیل محدودیت صفحات فقط میتوانیم حدود سی شاعر و همچنان از هر شاعر دو شعر را انتخاب کنیم. از آنجا که پیشاپیش تعریفمان زبان فارسی بودهاست و نه ایران، این آنتولوژی در شعر سیسال اخیر به جغرافیای مرزی ایران محدود نمیشود، شعر معاصر افغانستان و تاجیکستان و همهی حوزهی زبانی فارسی مورد نظر ماست. از طرف دیگر از آنجا که به دلیل سانسور و بازیهای قدرت در نهادهای ادبی ایران در داخل و خارج مرزها، نامها و محفلها اعتباری در خود ندارند، انتخابها اعتنایی به رسانهها نخواهند داشت. هدف، ارائهی زندگی «شعر» است در این قلمرو زبانی، نه نامها و نه دیکتاتوری مضحک «حرفهای»ها. از دوستانم میخواهم، هر شاعری و شعری که دوست دارند را به ما پیشنهاد دهند. پنج شعر از هر شاعر این نشانی پست الکترونیک دربرابر spambot ها و هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن شما نیازمند فعال بودن جاواسکریپت هستید بفرستند، با یک بیوگرافی مختصر از شاعر، چه آن شاعر کتابی چاپ کرده باشد یا نکرده باشد، چه محبوب خلایق و رسانهها باشد، چه مغضوبشان و چه بیرون از این بازی. سپاستان میدارم.
یک توضیح: طبق قرار، زمان انتخاب شعرها را تا آوریل سال جاری بین خودمان مقرر کردهایم و شش ماه هم برنامهی ترجمهی شعرهاست که شکل مقبولی به خود بگیرد با مقدمه و توشیح که در نهایت کتاب به نمایشگاه آوریل سال ۲۰۱۳ برسد و عرضه شود. من شخصن ترجیح میدهم، قضاوتام را در حد مشورتهای زبانی تقلیل بدهم و انتخاب نهایی را به عهدهی دوستان بگذارم، چرا که هدف خوانندهی اسپانیاییاست و نه خوانندهی ایرانی و تلاش این است که کنجکاوی جامعهی اسپانیایی زبان برای توجه به شعر ایران تحریک شود.
تیه ۱
خاطرم هست وقتی اولین چاپ کتاب «شب مادر» ونهگات در آمده بود، توی تاکسی در مسیر ولنجک به مجیدیه خواندش را شروع کردم. حقیقتِ این کتاب در رابطهی میان هویت و بازی نقشها نهفته بود.اینکه چطور تصور ما از خود و نقشی که در یک بازی ایفا میکنیم، از هم فاصله میگیرند و یکروز در میمانیم که ما کدامایم. نزدیکیهای مجیدیه بود که دیگر نمیتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. بازیهایی که ما را درگیر میکنند، بسیارند. انتخاب ما به ورود یا خروج از هر بازی و هر نقش است که کیستی ما را شکل میدهد. آنکه پرهیزگارانه بر طبل زهد میکوبد، معمولن یا دروغگوست یا پیشاپیش مردهاست. اما همانقدر که انتخاب ما به ورود اهمیت دارد در شکلگیریمان، گزینهی «خروج» شاید اهمیتی فزونتر داشته باشد، چرا که بازیهای بسیارند که «ورود» ما به آنها نداسته است، اما در گذر زمان میتوانیم خود و نقش خود را در آنها پیدا کنیم. در دل این بازیها دفرمه میشویم و هرگز آن «من» نخستین نخواهیم بود. منتهی هر انتخابی یک امر اخلاقیاست، اخلاق در معنای وسیعاش. همیشه خروج را با وسواس انتخاب کردهام. مثل اینبار که شاید بیش از دو سال طول کشید. دو سالی که در برزخ انتخاب گذشت. چنان درگیر آن بازی بودم و چنان آن را جدی میانگاشتم و چنان به لعاب زیبای بازی خود را فریفته بودم که خیال نمیکردم روزی به خود نگاه کنم و فریاد اورتن را بشنوم در مرثیهی ششم «و بعد معجزهی ناقصالخلقگی است» که «بچرخ، دوباره، زودباش!». وقتی شعر خاوران را مینوشتم، هفت ماه پیش از آن بود که از ایران بروم. تا چند روز پیش هنوز نمیدانستم که چطور میتوانم از مرز بگذرم. مرزی در درونم بود که از آن نمیگذشتم. چند روز پیش، انگار که دوربایستی و به بازیگران نگاه کنی،اینبار در جایگاه یک تماشاچی و نه در نقش اصلی و بتوانی خود را در آن دیگران ببینی و بشناسی، به خود نگاه کردم. زمین بازی، همان زمین بود. قواعد بازی همان بود که همیشه بود، بازیگران عوض شدهبودند. اما بازیگردان، چون همیشه همان «زن» بود. آنوقت همانطور که دیگران بازی میکردند، برمیگشتی به خویش و کشف میکردی «چرا»ها را. برای من «خروج» یک حادثه است. حادثهای که باید خود را در خلوص واکاوی کنم. واکاوی و نقدی که اگر برخویش بتوانم به درستی اعمال کنم، شاید به کار دیگران نیز بیاید. من چندروز پیش، سرانجام از مرز گذشتم. حالا در سرزمینهای دیگرم و میکوشم چنانچه مجید نفیسی در شعری نوشت این خاکها را از آنِ خود کنم. در بازخواندن تجربهی «خروج» و درگیری بازی شاید بتوانم به قسمتی از بیماریهایی بپردازم که سرزمینی را که روزی موطنم بود، چنین به ویرانی کشاندهاست. اسم این یادداشتها را میگذارم «تیه». این اولین یادداشت بود.
...
هیچکس منزه نیست. آنکه بر طبل تنزیه میکوبد، آدمی را قلم میگیرد تا خدایی دروغین بر جایش بنشاند. به خودم که نگاه میکنم میبینم سراپا اشتباه بودهام و در این میانه گاه بارقهای بود که مرا به فردا میکشاند.گاهی اوقات، میل از موقعیتهامان قصهای میسازد غیرواقعی و در آن حکایت خودمان را فریب میدهیم. درد غربت و ناامنی مدام، خستگی و ملالی که فرزند تشویش و خنجرهای بیامان واقعیت روزمرهاست، باعث میشود گاهی که آدم فیلش یاد هندوستان کند. هندوستانش را میآراید با خیال و تطهیر میکند و بعد که بر میگردد به مرزهای کلماتاش میبیند که با همان واقعیتی روبروست که پیش از این. تنها خطایی نابخشودنی مرتکب شدهاست و آن چشمپوشی از موهبت بارقهی نگاهی است در دل همین واقعیت موحش روزمره که میتوانست زیبا باشد.
در حاشیهی مکالمهای با خویش
آقای مسعود بهنود در مصاحبهای اخیرش با بیبیسی در مورد عرایض آقای لطفی درمورد محمدرضا شجریان مطلبی را به اشاره عنوان کردند که مرا واداشت تا تعریضی بنویسم به اشارت به ایشان و البته به کنایت در مورد نحوهی قضاوتشان.
آقای بهنود در انتهای گزارش بیبیسی میفرمایند «با این صحبت هایی که آقای لطفی کرد معلوم شد که او حرف نزدن را بلد نیست. او قبلا با پاسخ عاقلانهای که به احمد شاملو، که به موسیقی سنتی ایرانی تاخته بود، ارایه کرد، تصویر معقول و مناسبی ارایه کرد.اما به نظر می رسد که او حرف نزدن را بلد نیست و اینجا جایی بود که آقای لطفی نباید حرف می زد.» گزارشگر بیبیسی به عنوان شاهدی بر مدعای آقای بهنود، بخشی از نامهی لطفی را منتشر کرد. اگرچه رصدکردن مواضع آقای بهنود، بخصوص در سال گذشته مرا به این باور سوق میدهد که ایشان برای رعایت اصل ارسطویی تعادل در روزنامهنگاری به ترفند کهن یکی به نعل و یکی به میخ درافتادهاند، اما قصد من در این یادداشت پرداختن به مسئلهی قضاوت و شیوههای روایت و نقش روزنامهنگار نیست. هدفم بازخوانی دو نامهاست، نامهی محمدرضا لطفی به احمد شاملو و پاسخ شاملو به لطفی و پرسش سادهای از آقای بهنود که ملاک ایشان بر«عاقلانه بودن و مناسب بودن» آن پاسخ در چیست؟ طبعن در فرصتی فراختر میشود به تحلیل استعاری متنهای فوق پرداخت و از آن زاویه به حوزههای شناختی هر دو هنرمند وارد شد. اما در این مجال اندکم، شاید این یادداشت دعوتی باشد برای بازخوانی قضاوتهایمان. قضاوتهایی که بیشتر ریشه در هژمونی بلاغت دارند نه در «گفتمان حقطلبی»:
۱- ماجرای جدال لفظی با محمدرضا لطفی چگونه اتفاق افتاد؟ سال گذشته خبرنگاری این پرسش را از آیدا شاملو پرسید. پاسخ آیدا چنین بود: «در یکی از سخنرانیهای شاملو در «برکلی» آمریکا، بر اثر طولانی شدن سخنرانی فشار شاملو بالا رفت و آب هم روی میز نبود و چون شاملو بیماری قند و فشار خون داشت باید مرتب آب میخورد. هنگامی که با سر و روی برافروخته از فشار خون برای آب خوردن از تالار بیرون رفته بود، جوانی از دانشجویان رسید و گفت: «نظر شما دربارهی موسیقی اصیل ایرانی؟» شاملو که بر اثر فشار خون بسیار عصبی و کمطاقت شده بود در جواب گفت: (...........) این جوان ضبط صوت داشته و این حرفهای شاملو را ضبط کرده و به آقای «لطفی» میدهد. این طرز گویش در شأن شاملو نبود. بعد متوجه شدم سخت ناراحت شده است. دلگیری پیش آمد و شاملو هم ناراحت شد و نخواست کوتاه بیاید. شاملو مشکلی با شخص نداشت. مشکل سر تکراری بودن و ملالآور بودن است. شاملو در همه حال مفاهیم عمیق و انسانی عشق و شادی زندگی را میستاید. اما امروز در کارهای «استاد شجریان»، «استاد علیزاده»، «استاد کلهر» نوآوری و شوق میبینید. «نامجو» با سهتارش چه میکند و با استفاده از امکانات حنجرهاش؟ با تعجب چرا نگاه میکنید؟ » در این پاسخ عبارتی هست که مرا به تامل وامیدارد «با تعجب چرا نگاه میکنید؟» خبرنگار محترم از اینکه همسر احمد شاملو از تعلق و احترامش به شجریان، علیزاده یا کلهر و نامجو سخن میگوید، متعجب شدهاست. میپرسم ریشهی این شگفتی کجاست؟ اگر کسی با دامنهی کارهای احمد شاملو آشنا باشد، قطعن شعر شبگیر را شنیدهاست: «مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت/ شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.» این شعر به ادیب خوانساری و سحر صدایش تقدیم شدهاست. ادیب خوانساری، همان خوانندهای است که همپای قمرالملوک وزیری و تاج اصفهانیاست و آقای بهنود هم فیلمی در مورد ایشان تهیه دیدهاند. با این اوصاف باید پرسید که ریشهای آن شگفتی کجاست؟ منظور احمد شاملو از موسیقی سنتی چیست؟ وانگهی اگر تغییر موضعی در کار باشد از آن مایه مهر در شعر شبگیر تا چنان خشمی در آن گفتگوی ناخواسته و حتی کوتاه نیامدن در آن جدال نطلبیده، نمیتوان و نباید به سادگی از میانش گذشت و این رفتار را واکاوی نکرد.
۲- نامهی لطفی در قیاس با عباراتی که به گفتهی آیدا در شان شاملو نبود، بسیار مودبانهاست. با شعری از شاملو شروع میکند، خوشحالی خود را از حضور شاملو در آمریکا اظهار میکند و حتی عنوان میکند که شخصن تلاش کرده روی شعر شاملو موسیقی بسازد. با اینحال باید پرسید که چرا این لحن در شاملو اثر نمیکند تا لااقل پاسخی آرامتر به نامهی ایشان بنویسد؟ متن نامهی لطفی از چه میگوید؟ من به اختصار محتوی این نامه را در چند عنوان بیان میکنم:
- ابراز ناخرسندی از لحن احمد شاملو
مینویسند: «مطلع شدم که ایشان در پاسخ پرسش کننده ای در مورد موسیقی سنتی ایران سخنانی ناسنجیده و بی ادبانه بر زبان آورده اند که جای تاسف است.»
- تاکید بر تخصص و مطالعه برای اظهار نظر در یک حوزه و محکوم کردن شاملو به بیمسئولتی در این خصوص:
مینویسند: «این پاسخ و همچنین مصاحبه ای از ایشان در مجله آدینه چاپ تهران ، مرا بر آن داشت تا در این زمینه نکاتی را به گفتگو بگذارم، تا آقای شاملو متوجه شوند در امری که تخصص و مطالعه ای ندارند حرف غیر مسولانه نزنند و یا اگر میخواهند چیزی بگویند ، به احترام موسیقی و موسیقی دانان از کلمات شاعرانه تری برای بیان مفاهیم ذهنیشان استفاده کنند ، و مردم بدانند که شاعر توانایشان ادب و نزاکت را مراعات میکند .»
- ارائه گزارشی از رابطهی میان شعر و موسیقی
مینویسند: «شعر و موسیقی به ویژه در شرق آنچنان در هم تنیده شده است که تفکیک آن کاری بس دشوار است .»
- موسیقی به عنوان ابزار انتقال مفاهیم شعر در جامعهی کمسواد کهن
مینویسند: «از آن جا که در طول تاریخ ما توده مردم ما ، از خواندن و نوشتن بهره ای نداشتند ، تنها شنیدن پیام شاعران در قالبهای موسیقی بوده است که موجب ایجاد رابطه میان شاعران و مردم گشته است.»
- ادعای ناکارآمدی طیفی از شعر نو در جذب و حفظ یک سنت پسندیدهی موسیقی و تلاش برای یافتن حلقهی مفقودهی ناکارآمدی:
مینویسند: «اما این که چگونه این سنت ، با همه ی کاربرد مطلوبش ، در رابطه با شاعران نو پرداز نتوانسته جایگاه مطلوب خود را بیابد و با آن در امیزد ، و تنها در مورد معدودی از شاعران معاصر اندک سامانی یافته است ، پرسش درخور توجهی است.»
- روایتی از تاریخ شعر نو
مینویسند: «شعر نو به وسیله نیما یوشیج صورت بندی هنری پیدا کرد و به وسیله ی شاگردانش یا بهتر بگویم پیروانش تداوم یافت»
- ادعای وزن به عنوان عنصر اصلی و موسیقایی شعر:
«عنصر اصلی و موسیقایی شعر یعنی وزن را همچنان حفظ کرد»
- تحلیل اجتماعی-سیاسی مقبولیت شعر نو:
«کشش احزاب سیاسی برای بهره گیری از این بستر هنری برای طرح مسائل اجتماعی شرایط نسبتا مساعدی برای رشد شعر نو پدید آورد، اما اشکال کار در اینجا بود که هیچگاه شعر نو نتوانست از دایره ی محدود روشنفکری خود فرا تر رود و راهی به توده های میلیونی پیدا کند .»
- تحلیل نظام موسیقی در شعر شاملو:
«تفاوت عمده ای که موسیقی کلام او را از سروده های نیما جدا میکند تاثیر موسیقی غربی بر بافت کلمات شعر اوست.»
- تحلیل اجتماعی-سیاسی تغییرات فرم در شعر نو:
«اما با تغییر فضای سیاسی و نزدیکی بیشتر ایران با غرب، شاعرانی همچون احمد شاملو چارچوب اوزان نیمایی را رها کردند و در بست خود را در در چارچوب شعر اروپایی و امریکای لاتین قرار دادند .»
- قضاوت در مورد زبان شعر شاملو:
«ترجمه آثار شاعرانی چون گارسیا لورکا بوسیله شاملو آن چنان بر تار و پود وجود او چیره میشود که در بسیاری موارد تشخیص سروده های خود او با ترجمه هایش از آثار لورکا ، بسیار دشوار میشود.»
- ادعای وجود تناقض میان اظهار جهانوطنی شاملو و تعلقاش به ایران:
«در عین حال جالب است که آقای شاملو از زمره ی هنرمندانی نیست که برایش فرقی نکند در کجا زندگی میکند . او زمانی گفته بود من اینجایی هستم ، چراغم در این خانه میسوزد ، آبم در این کوزه ایاز میخورد ، و نانم در این سفره است . اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند و من ناگزیر نیستم در جوابشان « بن ژور » و « گود مرنینگ » بگویم . در این صورت براستی جای شگفتی است . این سخنان را باید باور داشت و یا آن بیگانگی و سخنان نفرتبار نسبت به موسیقی سنتی را ؟»
بندهای بالا روایتی به دست میدهند از نامهی محمدرضا لطفی به احمد شاملو. بگذارید پیش از اینکه به نامهی احمد شاملو بپردازیم، همین نامه را در بستر خودش بخوانیم.
روایت لطفی در مورد موسیقی و شعر، یک بحث به تمامی میانرشتهای است. حوزهای که از یکطرف با موسیقی سر و کار دارد از سوی دیگر با شعر. منتها باید پرسید، لطفی که چنین بر تخصص و مطالعهی تخصصی در حوزههای تحقیق تاکید دارند، آیا خود از دانش کافی در حوزهی «شعر» برخوردارند؟ علاوه بر اینها نامهی لطفی پر از اشاراتیاست که متکی بر تحلیلهای سیاسی-اجتماعی حوزهی شعر است. این بحثها برای کسی که مدعی طرفداری سرسختانه از پدیدهی «تخصص» است،تخصصی در خور میخواهد، در حوزهی علوم اجتماعی یا علوم سیاسی.وانگهی راستی منظور محمدرضا لطفی از «شعر» چیست؟ شاید لطفی و شاملو از دو پدیدهی متفاوت حرف میزنند. ببینیم احمد شاملو در پاسخ چه میگوید.
۳- نامهی احمد شاملو را به موازات نامهی محمدرضا لطفی به صورت روایتی از عناوین متفاوت میخوانم:
- بیان اعتراض به لطفی بر طرح موضوعی که ضرورتی به رسانهای شدن نداشت:
«آقاي لطفي با بيرون كشيدن و عرض دادن و به نمايش عام گذاشتن مطلبي كه من در جلسه اي خصوصي با دانشجويان در جوا ب پرسشي ، نه به طور دقيق و فرموله بلكه به سادگي بر زبان رانده ام مضراب به دست افتاده اند به جان.»
- تفکیک مفهوم موسیقی در نزد خود و آقای لطفی:
«آنچه را كه ايشان "موسيقي" مي خوانند»
- پذیرش بیاطلاعی و عدم تخصص در مفهوم موسیقیِ آقای لطفی:
«البته من نداشتن تخصص و مطالعه در آنچه را كه ايشان "موسيقي" مي خوانند تاييد مي كنم .»
- نپذیرفتن بیادبانه بودن و غیر مسئولانه بودن لحن خود:
«اما مطلقا منكر آوردن سخنان بي ادبانه و حرف غير مسئولانه و باقي مطالب ايشان هستم. من حرف دلم را گفته ام بي اين كه رعايت جوانب را كرده باشم.»
- نقد اجتماعی موسیقی سنتی :
- غمافزایی این نوع موسیقی/«زنجموره اي كه اسمش را " موسيقي " گذاشته اند».
- انتخاب مدام شعرهای محزون/ «صبح و ظهر و شب ، بي وقفه ، هر جا كه پايش بيفتد . و حتي وقتي هم كه مي خواهند مطلبي در دفاع از هنر هاي خود بنويسند براي فتح باب عادتا به سراغ شعري مي روند كه سخن از چكاندن زهر درد در زخم قلب به ميان آورده باشد.»
- انتقاد از تعصبورزی و بیدردی در اصحاب این نوع موسیقی /«گيرم اين جا ديگر " زهر درد " مطرح نيست ، مي بايست شعري پيدا كنند كه سخن از "زهر بيدردي " بگويد . از زهر تعصب سخن بگويد آن هم نه در باب باوري گزين شده، بل تعصبي كه به كوررنگي خود اصرارمي ورزند .»
- بیان تاریخی بودن و درجا زدن این نوع انتخاب تعزیت و تداوم آن/ «تعصب نسبت به حرفه اي سياه كه مي كوشد خود را افرينشگر جا بزند اما در حقيقت تفاله خوار قرون و اعصار گذشته است و سد و بندي در برابر خلاقيت هنري كه تنها در محدوده تكنيك نوازندگي به در جا زدن وقت مي گذارند ، و جان كندن را زنده بودن وانمود مي كند »
- نقد موضوعی شعرها در این نوع موسیقی و آن را از نوع گريستن بر بيداد محروميت جنسي دانستن/«معلوم ما فرمودند پيام شاعران دوره شكوهمند بيسوادي ملي ما تنها گريستن از بيداد محروميت جنسي بوده است.»
- مخرب دانستن این نوع موسیقی/ «افسوس كه اين موسيقي موذي از درون جونده ، مويه گر پايين تنه هاي محروم و به انحراف كشاننده مفاهيم عميق و انساني عشق و شادي و زندگاني است ! افسوس كه اين " موسيقي " جرثومه فساد و تباهي جان است»
- نفی پدیدهی وزن به عنوان عنصرپویای شعر:
«آن "عنصر پويا " در شعر امروز حرف مفت است . چيزي است كه امروز از آن به " ضد وزن " تعبير مي شود و شعر براي آن كه گريبان خود را از چنگال امثال آقاي لطفي رها كند و عطاي آن را به لقايش ببخشد در اين پنجاه سال اخير چه تلاشي به كار بسته است.»
- انتقاد به شیوهی تحلیلها و برداشتهای رایج از شعر کهن فارسی:
«حتي همين امروز هم كساني كه تفلا مي كنند پيام آنچناني شاعران كهن را در قا لبهاي مشخصتري كه شما اسم بي مسمايش را موسيقي گذاشته ايد به گوش مردم برسانند، اگر خود از شمار توده هاي بي بهره از سواد خواندن و نوشتن نيستند و كم و بيش در مكتبخوانه اي الفباي آموخته اند ، باري عملا در سطحي قرار دارند كه افاضاتشان واقعا مايوس كننده است.»
- انتقاد به تحلیل اجتماعی آقای لطفی در شعر نو و کلاسیک از زاویهی مقبولیت اجتماعی:
«توجه نمي كنيد كه آنچه راه به توده هاي ميليوني پيدا مي كند شعر نيست رنگ باباكرم و نشاط و عشرت روحوضي و بشكن شغشغانه است. مگر پس از هفتصد سال غزل حافظ _كه شما نمي شناسيد _ توانسته است "دايره محدود روشنفكري " را يشكند و راهي به بيرون باز كند ؟ »
- ادعای وجود تعصب در برخورد آقای لطفی با موسیقی جهان:
«حالا من مي خواهم بدانم شما كه موسيقي سنتي تان را فوت آبيد هيچ به صرافت افتاده ايد كه برويد از دريچه تنگ اتاقتان نگاهي هم به موسيقي ديگران ببيندازيد ؟»
- ادعای اینکه شعر ایشان با موسیقی آقای لطفی تجانسی ندارد:
«ما هزار جور توهين و تحقير را تحمل كرده ايم تا شعرمان را گريه نكنند . و حالا ببين در چه معركه اي گير كرده ايم»
- انتقاد از بیسوادی و بیتخصصی آقای لطفی در حوزهی شعر نو:
به کنایه، «البته آقاي لطفي در نقد شعر هم سخت چيره دستند »
- انتقاد بر قیاس معالفارق آقای لطفی در طرح تمثیل علینقیوزیری و حمل عبارت وزیری بر ایشان:
«به علينقي وزيری خرده مي گيرند كه درباره موسيقي خراسان و نقاط ديگر گفته است :" اين موسيقيها پريميتيف است " و به اين نتيجه مي رسند كه :" شايد از ديد آقاي شاملو نيز چنين باشد "و استنتاج مي فرمايند.»
- پذیرش و منصفانه دانستن نگاه موسیقیدانانی چون حسین دهلوی:
«قول آدم مضبوطي مثل آقاي حسين دهلوي كه با ديد واقع بينانه تري به قضيه نگاه مي كند :" اين موسيقي ظاهر و باطن همين است كه هست.»
- انتقاد خود را وظیفهی اجتماعی خود به عنوان روشنفکر خواندن:
«اين به اصطلاح موسيقي هم چيزي است غير مسوول كه براي دفاع از وجود ذيجود خود ملتي را به تحمل شكست و بدبختي و دل افسردگي و ناتواني تشويق مي كند . من " بي پروايي " نشان نمي دهم بل فقط در باره يكي از صلبي ترين دشمنان بالقوه و بالفعل فرهنگ مردمم به صراحت هشدار مي دهم »
۴ دو بند بالا روایتی از این نزاع به دست میدهند و تا حدی به بعضی سوالها پاسخ میدهند. عملن تا اینجا کم و بیش دستمان آمد که هر کدام از دو طرف این جدال به چه چیزی اشاره میکنند. لطفی از زاویهی یک متخصص موسیقی سنتی از حوزهی تخصصی خود دفاع میکند و نظر شاملو را در حوزهی موسیقی سنتی نمیپذیرد. محمدرضا لطفی در نامهاش سراپا در دفاع از حوزهی تخصصی خویش میکوشد و البته بدون تخصص کافی وارد حوزههای دیگر(شعر، علوم اجتماعی و سیاسی) هم میشود. منتها تمام نامه متکی بر یک خواست روشن است: «دفاع از یک حوزهی تخصصی» . با اینحال نقد احمد شاملو بر موسیقی سنتی، عمدتن یک نقد اجتماعیاست، یعنی معطوف به شرایط تاریخی و سیاسی آن دوره. شاملو چندان وارد بحث تخصصی موسیقی نمیشود، بلکه در مقام شنوندهی تاریخی این موسیقی از تاثیرات (به تعبیر ایشان مخرب) این نوع موسیقی سخن میگوید. منتها در همین مقام، آقای لطفی وارد بحث تخصصی حوزهی شعر میشود و در دفاع از وزن سخن میراند و در عینحال از نقش مخرب ترجمهی شعر و شعر مدرن غرب بر شعر فارسی حرف میزند. با این اوصاف، از خودم میپرسم، کجای کار احمد شاملو اشتباه بود؟ آیا نقش خواننده یا شنونده در برخورد با هنر، فقط نقش مستمع صمالبکم است؟ احمد شاملو در این نقد، دقیقن در جایگاه یک روشنفکر ایستاده است. در این مقام او خطری را هشدار میدهد.خطری که جامعهاش را تهدید میکند. میپرسم این خطر چیست؟
۵ آن سالها خوب به خاطر نسل من ماندهاست. با آغاز جنگ، موسیقی سنتی، آنهم در روایت خاصی تنها موسیقی معتبر و مجاز ایران بود. نسل من، با همین سازها و نغمهها بزرگ شد. گریست بر غم تاریخی خود، گاه در چاه حزن فرو رفت و بر نیامد. راستی چه کسانی معرکهگردان این انحصار بودند؟ چرا جمهوری اسلامی تنها در برابر این نوع از موسیقی که اتفاقن سخت محزون بود و گاه در تعزیتی مدام فرو میرفت و بر نمیآمد، مدارا نشان میداد؟ اینها سوالهاییاست که هر شنوندهای حق دارد از خود بپرسد. هر کسی که صبحها در رادیو، در کوچه و خیابان، در مراسم،در تلویزیون فقط این نوع از موسیقی را میشنید. باز از خودم میپرسم، آیا احمد شاملو در همین انتقاد، نقش روشنفکر را به ما یادآوری نمیکند؟ در مقابلهی همین دو نامه است که میشود تفاوت کسی که خود را متخصص میداند و آنکه روشنفکر است را بازشناخت. روشنفکر به تعبیر ادوارد سعید آماتور است که می تواند صاحب تعهدی عاشقانه، خصلت خطر پذیری، پاینبندی به اصول و معتقد به مبارزه برای رسیدن به اهداف باشد، و "روشنفکر حرفه ای" به دلیل پیمانی که در ازای پاداش با مقام های رسمی قدرتمند بسته است، از عهده هیچ یک از این کارها بر نمی آید. پرواضح است که لااقل در نامهی آقای لطفی به شاملو، چنین نقشی غایب است. ایشان در همان جایگاهی میایستند که به تعبیری «حرفهای» است و از پیوندهای نظامهای قدرت در موسیقی سنتی دفاع میکنند. اینجا شاملوست، نه آقای لطفی که در برابر نظام قدرت به حقیقتگویی دست میزند. سعید معتقد است که وظیفهی روشنفکر حقیقت گویی به قدرت است، هرچه باشد این قدرت، و مگر در آن سالها موسیقی سنتی تنها قدرت موجود در عرصهی هنر موسیقی نبود؟ اگر احمد شاملو، وارد حوزهی تخصصی موسیقی میشود و در جایگاه یک موسیقیدان حرف میزند(که هرگز خود را موسیقیدان نخواند)، آنحرفها را (در حوزهی حرفهای موسیقی) نباید چندان جدی گرفت، ولی هرجا ایشان در جایگاه یک روشنفکر، یک شنونده، یک هستی حاضر در موقعیت موسیقی سخن میگوید، آنحرفها را باید به جد شنید. آنجاست که شاملو در مقام روشنفکر، وجدان یک جامعه میشود و بر سخن حق پا میفشارد. وگرنه یکشاعر و البته یک موسیقیدان، هر دو تنها میتوانند یک محقق همکار باشند در بحثهای میانرشتهای میان حوزهی شعر و موسیقی.
۶ در این مقال، من جایگاه شاملو را در مقام یک روشنفکر بازخوانی کردم. پیش از هرچیز میتوان این سوال را هم پرسید که آیا دفاع لطفی از موسیقی سنتی و نقد آماتوری ایشان بر شعر نو هم میتواند در مقام یک روشنفکر بازخوانی شود؟ در واقع، تردیدی نیست که لطفی شاید سخن حق را در خوانش خود از سنت در مییابد و اگر منصف باشیم میتوانیم بر آن صحه بگذاریم. وانگهی باید این سوال را پرسید، آیا شاملو در مقام مخالف تام و تمام سنت با لطفی روبرو میشود؟ صدالبته نه. شاملو، مصحح و راوی حافظ است و مولانا و خیام. مجموعهی کتاب کوچه را نمیتوان کاری کمقدر در حوزهی تحقیق بر سنت در نظر آورد. حتی شعر شاملو در مکالمهای روشن میان سخن مدرن و سخن سنت اتفاق میافتد. مسئله بر سر این نیست که یکی حافظ سنت است و دیگری مخالف سنت. بلکه مجادله بر سر خوانشی است از آن. شاملو، خوانش لطفی از سنت را مدافع و حافظ وضع موجود میداند. وضع بیمار و مخربی که جامعه به آن گرفتار است و این نوع از موسیقی، این قرائت از سنت بیش از پیش به آن دامن میزند. سخن لطفی از جایگاه قدرت حاکم بیان میشود، قدرت حاکمهی آنروز هنر موسیقی،دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی و همهی شبکهای که آن را تنها نوع مجاز و معتبر موسیقی تلقی میکرد. سخن شاملو، از جایگاه اقلیتی ادا میشود که همچون بسیاری از موسیقیدانان به تبعید و سکوت واداشته شدند یا همان مردم عامی، همان شنوندگانی که هرگز قدرت آن نمییافتند تا موسیقی مطلوب خود را انتخاب کنند.
۷ حالا بر میگردم به عبارت آقای بهنود. از خودم میپرسم، در جایگاه همین هیچکس، همین بچهای که در دل جنگ و خفقان بزرگ شده و هنوز نوستالژیاش شنیدن تار لطفی و صدای شجریان است ولی شعرهای شاملو را زیستهاست و با آن همهی دنیا را در آغوش کشیدهاست، از خودم میپرسم، کجای نامهی محمدرضا لطفی به احمد شاملو عاقلانه است؟ فقط لحناش؟ آیا کلام را در زرورق پیچیدن، آن را معقول و مناسب میکند؟ آیا لحن به سخن حقیقت میبخشد؟ در سالهای اخیر، رفتارهای اصلاحطلبان حکومتی و انواع نئولیبرالهایی که محبوب رسانهها شدهاند، بر نوعی از مدارا پافشاری میکند، که رفتار و کنش احمد شاملو درست مخالف آن است. مدارایی که حقیقت را با زر ورق اشتباه میگیرد. درد را مسکن تجویز میکند و بیتردید ، خواسته یا ناخواسته، حافظ وضع اسفبار موجود است و صد افسوس که آنچه در این سالها و این روزها به تحلیل رفتهاست، سخن و پدیدهی روشنفکری است.
بیتابیها
این روزها سخت بیتابم. از یکسو تحمل این غربت کثیف را ندارم. از سوی دیگر وضعیت بشری را تلختر از همیشه مییابم و از دیگرسو درون من نیز دم به دم رو به تلخیهای فزاینده مینهد. این صفحه را به خاطر دوستم مهیار برمیگردانم و به یاد آن روزها که در خانهاش حوالی پل سیدخندان جمع میشدیم و به آهنگ ترانهی زویا ثابت و لطفی، «گفتم غم تو دارم» را میخواندیم.
در صدای همگان
چند روزیاست که به شهر سوریا رسیدهام. راه درازی بود از یواسکلای فنلاند تا کواوپیو، از آنجا تا جزیرهای در حوالی یمسا و از آنجا به هلسینکی و چندروزی در مادرید و بعد ساراگوسا و بعد لیتاخو و سرانجام سوریا. شهری که شعر ماچادو و مردمش آن را سرد توصیف میکنند، اما در قیاس با فنلاند زمستانی انگار آمدهام طرفهای سوادکوه مازندران. همهجای این جغرافیا با حضور ماچادو و لئونور نشان شدهاست. گور لئونور، خانهی ماچادو و حتی تپههایی که شاعر عاشق و لئونور با هم در آنها قدم میزدند. هیچ تلاشی برای بتسازی درکار نیست، فقط خاطرهی حضورشان هست و شعری که زندهاست و میجوشد در صدای همگان. خانهام را از مردی اجاره کردم که تاجر است و همزمان وکیل یک بانک. در همان اولین دیدار برای من از شعر ماچادو گفت و اینکه باید اینجا و آنجا را ببینی در این شعر و آن شعر اشارهها به این مکانهاست. شهر پر از کافه و آفتاب است. مردم مدام در خیابانند و حتی نیمههای شب، این شهر کوچک از حضورشان تهی نمیشود. داستانهای فولکلوریک حول نگارش شاهنامه را بازخوانی میکردم و به داستانی رسیدم که در آن فردوسی از سلطان محمود میخواهد مکانی امن و آرام برای نوشتن در اختیارش بگذارد که کسی به آن پا نگذارد حتی خود سلطان. در آن داستان پسر کنجکاو وزیر برای اینکه از کار شاعر سر دربیاورد از خط قرمز هزارمتری قلعهی کتابت میگذرد و ناگهان تیری از غیب بر قلبش فرود میآید. خواهرش که سخت اندهگین است به دنبال برادر از حریم ممنوع میگذرد تا جسد برادر را باخود ببرد و دفن کند. جسد را که بر میدارد، انبوهی از جواهرات به پایش ریخته میشود از سوی همان جناب غیب. بیست سال بعد، سلطان از شاعر میپرسد که مرگ پسر چطور اتفاق افتاد و شاعر میگوید که وقتی آن پسر به حوالی قلعه رسید رستم و اشکبوس میجنگیدند و رستم تیری رها کرد که در قلب پسر فرو رفت. پایان نبرد هم موقع تقسیم غنایم بود و دختر همان دم رسید که من از آن پایان مینوشتم. این روایت حیرت انگیز ضمن اینکه از دخالت متن در واقعیت سخن میگوید و اسطوره و واقعیت را در هم میآمیزد، از آگاهی مردمی دلالت میکند که شاهنامه را میخواندند. فردوسی در روایت دیگری سر غلام هندیاش را ندانسته میبرد و ناگهان سطر ناتمام شعری به کمال میرسد. دخالت متن در واقعیت سوریا به شکل دیگری اتفاق میافتد. ماچادو پس از مرگ لئونور هرگز به این شهر برنگشت. شهر، لئونور را برمیگرداند، شاعر را. آنها در همهی کافهها هستند. در همهی گوشههای این شهر کوچک. راستی شهرهای ما، چه نشانهای از شاعرانمان دارد؟ کجاهای شهر خاطرهی قدمهای شعر را به خاطر میآورد؟ آیا ما تنها آن قلعههای مخفوف ناموجود را میسازیم و آن انزوای موحش را که شاعر در آن به سر میبرد؟ چرا شاعرانمان را نمیتوانیم روی همین خیابانها ببینیم و نه چون خدایگان که چون انسان، همین انسان معمولی و مهربان و فروتن و صادق دوست بداریم؟
مطالب بیشتر...
- پنجاه و سه شعر بیپناه
- ندارد
- آقای کوگیتو از رازمیگوید
- باران
- چند شعر و یک خبر
- مراثی اورتن و اشعار دیگر: مقدمه و کتاب
- شبانه
- دستهایم میلرزند...
- مشق پیش از خواب
- مرثیهی هشتم
- برگشت از سفر
- مرثيهی دوم
- مرثیهی کوچکتر
- از میان نامهها
- مرثیهی نخست
- نرخ اجاره، آن زن و آمبولانس آلمانی
- یک سال شوم
- میخواهی شعر بنویسی؟
- نقش سیاه
- و هر دو خندیدیم...
- به : ایژی اورتن، از: ولادیمیر هولان
- مرثیهی هفتم، به یاد هدی صابر
- کدام شاعر چک؟
- معنای انتظار
- جنون عبارت
صفحه 1 از 77









