In English| En Espa?ol| Add to Google

A Name For Nobody

در آستانه

دفتر شعرها - کشتی ارواح


هر پنجره را که می‌گشایم
زنی تازه به من لبخند می‌زند
مرگ‌های تازه
کودکانی که بر دهانه‌ی رحم می‌کوبند.
رنگ‌ها آرام می‌گیرند
بر لباس‌هایی که خشک می‌شوند بر لبه‌ی پنجره‌ها
یکی سیاه را پهن و
دیگری سرخ را جمع می‌کند
هرگز پنجره‌‌ها را بر زنانی نگشوده‌ام
که انتظار می‌کشند.
ناقوس‌های کلیسا
یک‌شنبه‌ها را می‌پراکنند.
دست تکان می‌دهم
برای زنی که به هیچ خیره است
سیگارش را بر لبه‌ی ایوان می‌تکاند
از امید گسیخته
از مرگ گریخته
در هیچ آویخته
با چشم‌هایی تهی تهی
که در شعرهایم
فرو ریخته.

دست تکان می‌دهم.

 

دو شعر

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

مکالمه‌ای عتیق


در ساحل قدم می‌زنیم
دو سر مکالمه‌ای عتیق را
محکم در دست‌هایمان گرفته‌ایم:
- دوسم داری؟
- دوست دارم.

با ابروهای شیارخورده
تمام حکمت دو عهد پیامبران منجم را
خلاصه می‌کنم
فلاسفه‌ی رضوان‌ها
و حکمای تارک دنیا را

و در نتیجه می‌گویم:
- گریه نکن.
- شجاع باش.
- ببین، همه...

لب‌ ور می‌چینی و می‌گویی
- باید بچه آخوند می‌شدی
و بی‌حوصله گام بر می‌داری
که هیچ‌کس
معلم‌های اخلاق را دوست ندارد.

چه می‌توانم بگویم
بر ساحل دریای کوچکی
که مرده‌است.

آرام آرام
آب
نقش‌ قدم‌هایی را می‌پوشاند
که دیگر محو شده‌اند.


از عشق و مرگ



هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم.

تنها طعم کور و لال تماس
میان ما می‌دوید
وقتی درکشیده به خویش
کنار هم دراز می‌کشیدیم.

باید دزدیده به درونش نگاه می‌کردم
و می‌دیدم در مرکز خویش
چه لباسی به تن کرده‌است.

وقتی با لب‌های باز خوابیده‌بود
دزدیده تماشایش کردم.

چه دیدم، چه دیدم
به گمان شما؟

خیال می‌کردم شاخه‌ها را می‌بینم
خیال می‌کردم پرنده‌ای را خواهم یافت
خانه‌ای را تصور می‌کردم
کنار دریاچه‌ای بزرگ و خاموش

آن‌جا اما
بر پیشخوان شیشه‌ای
نگاه زوجی را دیدم
که جوراب‌های ابریشمی می‌فروختند.

خدای من،
برایش آن جوراب‌های ساق‌بلند را می‌خرم
برایش می‌خرم.

چه نمایان می‌شود اما
بر پیشخوان شیشه‌ای روحی کوچک؟

چیزی خواهد بود آیا
که نتوان لمسش کرد؟
حتی با یک انگشت
یک رویا؟


شعرها از زبیگنیف هربرت، ترجمه‌ی محسن عمادی


پ. ن: در استانبول نشسته‌ام، اینترنت وضع مناسبی ندارد، تلفنم کار نمی‌کند. هوای کم نظیری است در این به اصطلاح پایتخت فرهنگی اروپا در سال جاری که یک روز محل تلاقی شرق و غرب بود و امروز مارک‌های معروف جهان در بازارهای آن به هم می‌رسند و در دروغ و تقلب محو می‌شوند، کم بها می‌شوند. در این شهر سر همه‌چیز می‌توان چانه زد، از جوراب‌های ساق بلند ابریشمی تا عشق. استانبول تصویر وارونه‌‌ی دنیای سرمایه‌داری‌است وارونه‌ی پاریس قدیم و نیویورک است. چند روز دیگر به اسپانیا می‌رسم، به شهری که هنوز می‌توان در آن دنجی را جستجو کرد و با انگشتهای یک رویا لمسش کرد.

 

صفحه 2 از 221