In English| En Espa?ol| Add to Google

A Name For Nobody

دو شعر

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

مکالمه‌ای عتیق


در ساحل قدم می‌زنیم
دو سر مکالمه‌ای عتیق را
محکم در دست‌هایمان گرفته‌ایم:
- دوسم داری؟
- دوست دارم.

با ابروهای شیارخورده
تمام حکمت دو عهد پیامبران منجم را
خلاصه می‌کنم
فلاسفه‌ی رضوان‌ها
و حکمای تارک دنیا را

و در نتیجه می‌گویم:
- گریه نکن.
- شجاع باش.
- ببین، همه...

لب‌ ور می‌چینی و می‌گویی
- باید بچه آخوند می‌شدی
و بی‌حوصله گام بر می‌داری
که هیچ‌کس
معلم‌های اخلاق را دوست ندارد.

چه می‌توانم بگویم
بر ساحل دریای کوچکی
که مرده‌است.

آرام آرام
آب
نقش‌ قدم‌هایی را می‌پوشاند
که دیگر محو شده‌اند.


از عشق و مرگ



هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم.

تنها طعم کور و لال تماس
میان ما می‌دوید
وقتی درکشیده به خویش
کنار هم دراز می‌کشیدیم.

باید دزدیده به درونش نگاه می‌کردم
و می‌دیدم در مرکز خویش
چه لباسی به تن کرده‌است.

وقتی با لب‌های باز خوابیده‌بود
دزدیده تماشایش کردم.

چه دیدم، چه دیدم
به گمان شما؟

خیال می‌کردم شاخه‌ها را می‌بینم
خیال می‌کردم پرنده‌ای را خواهم یافت
خانه‌ای را تصور می‌کردم
کنار دریاچه‌ای بزرگ و خاموش

آن‌جا اما
بر پیشخوان شیشه‌ای
نگاه زوجی را دیدم
که جوراب‌های ابریشمی می‌فروختند.

خدای من،
برایش آن جوراب‌های ساق‌بلند را می‌خرم
برایش می‌خرم.

چه نمایان می‌شود اما
بر پیشخوان شیشه‌ای روحی کوچک؟

چیزی خواهد بود آیا
که نتوان لمسش کرد؟
حتی با یک انگشت
یک رویا؟


شعرها از زبیگنیف هربرت، ترجمه‌ی محسن عمادی


پ. ن: در استانبول نشسته‌ام، اینترنت وضع مناسبی ندارد، تلفنم کار نمی‌کند. هوای کم نظیری است در این به اصطلاح پایتخت فرهنگی اروپا در سال جاری که یک روز محل تلاقی شرق و غرب بود و امروز مارک‌های معروف جهان در بازارهای آن به هم می‌رسند و در دروغ و تقلب محو می‌شوند، کم بها می‌شوند. در این شهر سر همه‌چیز می‌توان چانه زد، از جوراب‌های ساق بلند ابریشمی تا عشق. استانبول تصویر وارونه‌‌ی دنیای سرمایه‌داری‌است وارونه‌ی پاریس قدیم و نیویورک است. چند روز دیگر به اسپانیا می‌رسم، به شهری که هنوز می‌توان در آن دنجی را جستجو کرد و با انگشتهای یک رویا لمسش کرد.

 

یک روز شعر عاشقانه‌ای بود

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

 

یک‌روز شعر عاشقانه‌ای بود
پیش از این‌که چربی بیاورد، نفس‌هایش شمرده شود
پیش از این‌که خود را
حیران و سردرگم بیابد
نشسته بر گلگیر یک ماشین
وقتی مردم از کنارش رد می‌شوند و سر بر نمی گردانند.

او را به یاد می‌آورم، آراسته
انگار به مجلس عروسی مجللی می‌رود
به یادم می‌آید که آن کفش‌ها را گزین می‌کرد
این شال و آن دستمال گردن را.

یک‌بار، صبحانه آبجو نوشید
پاهایش را دراز کرد
در رودخانه‌ای، کنار پاهای یکی دیگر.

گاهی خجالتی نشان می‌داد، بعد خجالتی شد
سرش را پایین می‌انداخت
تا موهایش، صورتش را بپوشاند
و کسی چشم‌هایش را نبیند.

با حرارت از تاریخ حرف می زد و از هنر
چه خواستنی بود، این شعر.
چین و چروکی نداشت زیر چانه‌اش
پشت زانوهایش هنوز لایه‌ی زرد چربی پیدا نبود.
صبح‌ها یقین داشت که شب فرا خواهد رسید.
و اعتمادی غریب، پلک‌هایش را می‌گشود و لب‌هایش را.

اشتیاق کم نشد.
هنوز هم میٔ‌داند که حالا وقت رسیدن به گربه  است
یا موقع رشد بنفشه‌های آفریقایی یا حتی کاشتن کاکتوس.

آری، تصمیم می‌گیرد:
کاکتوس‌های کوچک بسیار، در گلدان‌های آبی و سرخ.
وقتی خودش را بی‌قرار می‌باید
در سکوت خالص و غریبه‌ی زندگی تازه‌اش
آن‌ها را لمس خواهد کرد- یکی پس از دیگری -
با یک انگشت،
باز،
مثل شعله‌ی کوچکی.


شعر از جین هیرشفیلد، ترجمه‌ی محسن عمادی




 

صفحه 3 از 221