In English| En Espa?ol| Add to Google

A Name For Nobody

آن روز...

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

برای چریک کوچک روزهای نمناک

 

 

 

می‌رسد آن‌روز
که سر بالا کنند و
سرزمینی را ببیند
که نامش آزادی است.

رفیقان من، موطن من این‌جاست
جلودار، شمایید
و فردا ژست‌های همیشه‌تان
فرو می‌افتد
بی آن‌که تندبادهای هراس را
در جبهه‌ی آزادی بر انگیزد.

راهمان را
در همان مسیر می‌سازیم
که شانه به شانه‌ی هم
بر می‌انگیزانیم
آن‌ها را که فرو ریختند در این راه
کسانی را که بر آزادی می گریستند.
روزی  فرا خواهد رسید...

زنگ‌ها باید به صدا درآیند
از ناقوس برج
در میدان خالی
و باید بذر بیافشانند
برای کسانی که گوش تیز کرده‌اند
برای تکه‌ای نان

نانی که قرن‌ها و قرن‌ها
هرگز قسمت نشد
میان کسانی که آن را پختند
کسانی که تاریخ را به پیش بردند
به سمت آزادی.
روزی فرا خواهد رسید

شاید آن صبح دل‌فریب را
به چشم خویش نبینیم
نه من، نه تو و نه دیگران
بر ماست اما
که صدایش کنیم
احضارش کنیم
شاید روزی از محال به در آید.

مثل بادی شاید
که ریش‌ها را خنج می‌زند
حقیقت را پیش چشم می آورد
جاده‌ها را تمیز می کند
از قرن‌ها و قرن‌ها
از ویرانه‌های که بر خاک آزادی
فرو ریخته‌اند
آن روز
فرا خواهد رسید...

 

ترانه از خوزه آنتونیو لابورده‌تا، ترجمه‌ی محسن عمادی

* این ترانه را لابورده‌تا خواننده‌ی انقلابی متولد ساراگوسا در سال مرگ فرانکو منتشر کرد.

 

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
بیار جام که دوران جم نخواهد ماند.


۱ شب بیست و یکم خرداد، با دلهره و امیدمان در خانه‌ی عزیزی گرد آمده‌ایم. پیش از آن در یادداشتی دوستانم را به شرکت در انتخابات ترغیب کرده‌بودم. نوشته‌بودم  که ما چه‌گوارا داریم، اما مارتین لوتر کینگ نداریم و روزی که مارتین لوتر کینگ داشته باشیم می‌توانیم راه آزادیمان را پیدا کنیم.
آن شب،‌ من تنها کسی بودم که اطمینان داشتم فردا شاهد کودتایی خواهیم بود. در تحلیل من، هم سود فراوان نفت، هم اراده‌ی دار و دسته‌ی احمدی‌نژاد به داشتن بمب اتم و هراس‌شان از برافتادن پرده‌‌ای که عفونت چهارسال پیش را می‌پوشاند،‌ چاره‌ای جز یک کودتا برایشان باقی نمی‌گذاشت. تصور می‌کردم از آن‌جا که اقلیتی در ایران حاضرند هزینه‌ی مبارزه بدهند راهی جز مبارزه‌ی چریکی در صورت استقرار دولت کودتا برای ما باقی نمی‌ماند و از آن‌جا که مبارزه‌ی چریکی را همیشه آخرین راه می‌دانم،‌امیدوار بودم که یا فرض اقلیت بودنمان غلط از آب دربیاید یا خوشبینانه آقایان سرعقل بیایند، در حق ما رحم کنند و کودتا نکنند.  پس از کودتا، میلیون‌ها مارتین لوتر کینگ داشتیم و راه درازی تا آزادی. این راه دراز را در خیابان آزادی به چشم دیدم، روز بیست و پنجم خرداد، پس از دو روز تعقیب و گریز،‌گاز اشک آور، گلوله و آتش. پس از دو روز ناباوری و ضربه‌ی هولناک دروغ.  پیرمردی با من تماس می‌گیرد که من هم با شما به راهپیمایی می‌آیم، آن‌ها به موی سفید و پیری من کاری ندارند. می‌دانستم که او وقاحت شاه را دیده‌بود، کشتار سیاسی اوایل دهه‌ی شصت را زندگی کرده‌بود و قتل عام سال شصت و هفت در خاطراتش نفس می‌کشید و با این حال هنوز اصرار می‌کرد که با ما به خیابان بیاید. تنها بهانه‌ای که برای او داشتم این بود که سن و سالش سرعت همه‌ی ما را در تعقیب و گریز کند می‌کند. فردای آن روز فهمیدیم که کودتاچیان، از جباران همه‌ی تاریخمان وقیح‌ترند. نه برای پیرزنان و پیرمردان حرمتی قائلند و نه از کشتن کودکان ابایی دارند. در خیابان آزادی اما، سه میلیون مارتین لوترکینگ به هم پیوستند و همه یکصدا می‌گفتند که من رویایی دارم. مردم از بالای خانه‌ها برایمان دست تکان می‌دادند، روبان‌های سبز، خنده‌های رنگی دخترکان زیبا، اشتیاق پرشکوه پسران. غروب بود، یکصدا نخ‌های سبز رویاهایمان را به هم گره زده بودیم و سرخوش قصد خانه می‌کردیم. صدای گلوله بود، رنگ خون بود، درست در لحظه‌ای که همه به خانه‌هایشان بر می‌گشتند. به کوچه‌ای می‌رسم که پر از دود و آتش است. زخمی‌ها را می‌برند. یک نفر از بلندای خشم‌اش شلیک می‌کند. تکه سنگی را بر می‌دارم، می‌خواهم سنگ را تا اوج خشمش پرتاب کنم و نمی‌توانم. سنگ را آرام بر زمین می‌گذارم. این سنگ چون بغضی در گلوی من گیر کرده‌است. آن غروب، بیش از ده نفر کشته شدند و بسیاری زخمی. آمبولانس‌ها باید زخمی‌ها را به بیمارستان می‌بردند،‌نمی‌دانستیم که آن‌ها آژیر مرگ می‌کشند. زخمی‌های بسیاری یک‌راست راهی زندان شدند،‌گروهی کشته شدند. روزی که همه‌ی ما چه‌گوارا بودیم، ما را شبانه می‌کشتند، در گورهای دسته‌جمعی دفن می‌کردند. هیچ‌کس خبر نداشت، مزارمان را ویران می‌کردند و بزرگراه‌ها بر خاطره‌ی ما احداث می‌شد. روزی که همه مارتین لوتر کینگ شدیم، در خیابان‌ها،‌ پیش چشم خاطره و تاریخ، خیره در نگاه دوربین‌ها بر ما آتش گشودند و یقین کردم که هنوز تا آزادی راه درازی در پیش داریم.           

۲ با این مقدمه می‌خواهم از این راه دراز حرف بزنم برای دوستانی که سال پیش یادداشتم را در مورد انتخابات خوانده‌بودند. این راه دراز است لااقل به دودلیل که یکی بیشتر به ستمگرانمان بر می‌گردد و دیگری به ستمدیدگانمان :


الف. وقاحت جباران ما حد و مرز ندارد. این تصور که یک روز حضرات سر عقل می‌آیند و دست از کشتار بر می‌دارند، زیادی خوشبینانه‌ است. از مجموع دو میلیون بسیجی، شاید حدود صد هزار نفر به نحوی دستشان آلوده‌ی خون و نفت است و این اقلیت کفایت می‌کند برای آن‌که کثیری از مردم را به کشتن دهد. کسی که تفنگ دارد و از محاسبه و مجازات می‌ترسد، محال است دست از  کشتار بردارد. برای همین، آخرین مرحله، یا فرار آقایان است یا خشونت ناگزیر ما که باید در مرام‌نامه‌ی جنبش سبز مهار شود، با این اوصاف یکی از اولین اهداف جنبش، غربال سره از ناسره و خاطی از جانی است. یعنی ناچاریم به نحوی عمل کنیم که خطاکاران به ما بپیوندند، کسانی که آلوده‌ی خون نیستند یا حداقل وجدان دارند و ترجیح می‌دهند که جامه‌ی آلوده‌ی تقصیرشان را با عنایت به مهر مردم و همراهی و همداستانی خود با آن‌ها پاک کنند.


ب. ویرانی یک سرزمین،‌ تنها ویرانی اقتصاد و سیاستش نیست، بی‌ارزشی پاسپورتش نیست . روزی که ایران‌زمین کوچک شد و از رونق افتاد، ما هم در درون خود ایران را از دست می‌دادیم. سرزمینی را که در آن متفکران بسیار به هزار زبان کوشیده‌بودند که فرهنگی پدید آورند تا در آن انسان، فارغ از قومیت و مذهب محترم شمرده‌شود و بتوان با اقوام متفاوت داد و ستد کرد، بتوان فارغ از هر اختلافی به صرف انسان بودن و وجود اخلاق اجتماعی سر سفره‌ی هم نشست. سرزمین ما کوچک‌تر و ضعیف‌ترمی‌شود اگر «کردها سر می‌برند»، «بلوچ‌ها قاچاقچی‌اند»، «ترک‌ها نمی‌فهمند»، «عرب‌ها، از ما نیستند»، «گیلانی‌ها، بی‌غیرتند»، «قزوین منطقه‌ی خطر است.». زبان فارسی، نه بهترین زبان در قلمروی به نام ایران است، نه قدیمی‌ترین زبان آن. این زبان تنها برای ایجاد هویتی مشترک، به کار می‌رفت. هویت مشترکی که در تجارت، فرهنگ و سیاست این قلمرو کارساز بود. اگرچه جباران و قدرتمندان این سرزمین هرگز نگذاشتند جوهر قلم متفکرین خشک شود و مهمترین پایه‌گذاران وحدت و وفاق ملی به بهانه‌ی هیچ و پوچ بردار شدند. اما کلماتشان در ضرب‌المثل‌ها، ترانه‌ها و لالایی‌های مادران سینه به سینه به ما رسید. ویرانی فرهنگ این سرزمین، تنها در سطح کلان مجادله‌ی قومیت‌ها و مذاهب خلاصه نمی‌شود. وقتی بنایی فرو می‌ریزد، وقتی رگ و پی خانه‌ای می‌پوسد، فقط اسکلت آهنی یا بتونی خانه نیست که ویران می‌شود، تختواب مادر و پدر، عروسک خواهر و آینه‌ی قدی هم می‌شکند. ما، در این ویرانه مهمترین اصل بقای خود را از دست دادیم و آن اخلاق مان بود. اخلاق در معنایی که من به آن اشاره می‌کنم، سال‌ها موضوع مناقشه‌ی متفکران‌مان بوده‌است، به دلیل اهمیت بسیارش. رساله‌های اخلاق تنها برای حاکمان نوشته نمی‌شدند تا آن‌ها را به رعیت‌داری سفارش کنند، بلکه از آن‌ها مهم‌تر رساله‌های اخلاقی بودند که موضوعشان فرد بود. وقتی پختگی و انعطاف از متفکران مذهبی رخ بر بست و ایران دیگر فیلسوفی که باورها را به چالش بکشد در خود نداشت، تمام این رساله‌ها که روزی درمان دردی بودند، به ورق‌پاره‌‌های بی‌ارزشی بدل شدند که تنها به درد معلمان انشا و املا می‌خورد. من با دوستی موافقم که به اشاره می‌گفت «پس از اسلام، ما دوقرن سکوت نداشتیم، بعد از مشروطه بود که ما واقعن لال شدیم.». ایرانی که امروز به چشم می‌بینم، ویرانه‌است. ویرانه‌ای که دوستش داریم، چون زخم کهنه‌ای که درد می‌کند و خود را با آن شناخته‌ایم و بدون آن نمی‌شناسیم. با پیروزی بر اقتدارگرایان و تغییر سیستم حکومت، دردهایمان درمان نمی‌شود. چرا که خواسته‌های ما در سطوح خرد و کلان در ابهام لغاتمان شفافیت خود را از دست داده‌اند. می‌نویسیم «آزادی»،‌ اما همین واژه در بلاغت‌های متعدد محو می‌شود، پیدا می‌شود و هرگز نمی‌دانیم از چه حرف می‌زنیم. می‌نویسیم:«عدالت» و نمی‌دانیم که آیا مادرمان آن را همان‌جور می‌فهمد که ما؟ راستی سوژه‌ی این آزادی کیست؟ موضوع این عدالت چیست؟ تصور می‌کنم داستان زندگی رشیدالدین فضل‌الله که قرنها پیش به صرافت افتاد و به تدوین دانشنامه‌ای همت گماشت و سرانجام به دست حسادت خواجه نصیرالدین طوسی جان باخت، بیان نمادین حکایت ماست. یا آن‌جا که دهخدا سرخورده از سرانجام مشروطه، آستین بالا می‌زند تا لغت‌نامه‌ای تدوین کند و در بی‌خبری، زنده می‌میرد یا شاملو که سی و هفت سال وقت و عمرش را صرف کتاب کوچه می‌کند و در دردی بی‌امان، با پاهای بریده در آستانه می‌ایستد. ابهام واژگان، ریشه در ابهام قراردادی دارد که واژه را معتبر می‌کند. وقتی اخلاق به مثابه‌ی قرارداد خود با خود و خود با دیگری چنین سست و بی‌اعتبار باشد، زبان هم ابزاری می‌شود در دست فنون بلاغت تا کلام را چنان بگردانی که از آزادی، استبداد نعلین بیرون بکشی یا از عدالت، احمدی‌نژاد را.
۳ با این مقدمات،‌هدف از این نوشتار ارائه‌ی پیشنهادی است به دوستانم در دو محور، یکی پیشنهاد جهان‌بینی برای مبارزه‌ا‌ی موثر و کم‌خطر در تقابل با جباران امروزمان و دیگری پیشنهاد یک شیوه‌ی اخلاقی که در موقعیت‌های مشابه در تاریخمان کارساز بود و هنوز هم آن‌را حتی در ادبیات کوچه و بازار می‌بینیم.
بیست و دوم خرداد امسال را به روایت یکی از دوستانم می‌توان چنین تشریح کرد :« آقا، من ساعت 4:30 از خیابون آزادی رد می‌شدم، ‫تعداد نیروها از مردم بیشتر بود‬، ‫هوا بسیار گرم بود و دهن عزیزان تو گرما سرویس شده بود‬، ‫ما هم از کنارشون رد میشدیم و می خندیدیدیم، ‫ملت تو پیاده رو راه میرفتن،‫در کل به نظر من مردم خوب اومدن و از اون طرف نشون دادن که حواسشون خوب جمع هست‬،‫بهانه دست طرف ندادن،‫همون راه رفتن و لبخند زدن براشون بدتر از صد تا فحش بود‬،‫ببین حال کردم‬، ‫لذت بردم،‫این مسیر درسته،‫مطمئنا به موقع وقت حضور هم میشه،‫محسن باید چشمهای مردم رو میدیدی‬، ‫واقعا خودم بسی حال نمودم،‫یادته در مورد مقاومت رندانه صحبت میکردی ؟ امروز دقیقا همون بود،‫یعنی کلافگی رو تو چهره ی حضرات باتوم بدست میدیدی‬.» مفهوم «مقاومت رندانه» را من از حافظ وام گرفته‌ام. احمد شاملو، جهان‌بینی حافظ را ذیل چهار عنوان طبقه‌بندی می‌کند. در این یادداشت برای این‌که وارد پیچیدگی‌های پژوهشی نشوم و تنها به نکات اصلی‌تر و عملی‌تراشاره‌کنم، طبقه‌بندی شاملو را در این بحث حاضر می‌کنم. دسته‌بندی شاملو به این شرح است:
الف- ترجيـح جـهـان هـسـتـى بـه مـواعـيـد: به زبان ساده این عنوان یعنی ارجحیت زندگی به مرگ،‌ یعنی پرهیز از شهید شدن. «وقت ‏عزيز رفت، بيا تا قضا كنيم، عمرى كه‏ بى‏حضور صراحى‏ و جام رفت!» یا «منع‏ام زعشق اگر كنى اى مفتى‏ى زمان، معذوردارم‏ات، كه‏تو او را نديده‏اى/آب حيات ومرتبت خضر يافتى، يك‏بار اگرتوخود لب دلبر مكيده‏اى!» در واقع با این بیان، هرچه بیشتر و بهتر زندگی کنیم و گوش به فرمان منادیان مرگ ندهیم،‌در مبارزه پرتوان‌تریم و سرزنده‌تر. روشن است که منادیان مرگ می‌کوشند تا فرصت‌های زندگی را از ما سلب کنند، فی‌المثل در خیابان‌ها گزمه و محتسب و گشت ارشاد فراوان‌تر می‌شود، اما باز هم فرصت‌های زندگی بسیار است و از رنگ‌های زندگی فقط «سبز»، شاد نیست. هنوز به همان باور استوارم که سال پیش در یادداشتی به تعریض بیان کردم که خیابان‌ها، ‌مراکز خرید، قهوه‌خانه‌ها، مهمانی‌ها، مراسم ختم و تولد همه را باید از نشانه‌های زندگی انباشت.
ب- در مـعـارضـه بـا زاهـد و صـوفـى: زاهد در این بیان به اختصار یعنی کسی که فضیلت را رنج می‌داند و هرچیزی که صورتک رنج بر چهره نمی‌گذارد را غیر جدی، لمپین یا رذیلت می‌خواند. صوفی در این بیان، کسی است که به اتکای نشانه‌هایی از قبیل چفیه و کلاه یا حتی سرمایه‌های نشانگانی از قبیل سابقه‌ی انقلابی، عنوان هنرمند یا ژست روشنفکری و رنج‌ در عمل منادی بی‌اخلاقی‌ است و فساد و بی‌عملی خود را پنهان می‌کند. «حافظا، مى خور ومستى ‏كن و خوش‏ باش، ولى، دام تزويرمكن چون دگران قرآن را!» قران در این بیان یک فصل مشترک اخلاقی است، قاموس جامعه‌است. دقیقن همین معارضه‌ی فراموش شده‌است که جامعه‌ی ما را به ریا و دروغ آلوده کرده‌است. ژست بچه‌مثبت آمدن، خود را معصوم جلوه دادن، سرپایین افکندن  به نشانه‌ی خجلت یا پذیرش و در دل بد و بیراه گفتن، وقتی در برابرت کسی ایستاده‌است که نماینده‌ی قدرت نیست، شهروندی‌است مثل تو، نمونه‌هایی بسیار از این دست که همه و همه از این قماشند.
ج- مـشـرب خـرابـاتـيــان: یعنی پذیرش بدنامی، هزینه دادن برای سبکی از زندگی که انتخاب کرده‌ایم و شفافیت و صراحت در ابراز آن لااقل وقتی بین دو تن رابطه‌ی «شهروند با شهروند» برقرار است. «من نخواهم ‏كرد ترك لعل يار و جام مى، زاهدان، معذورداريدم كه‏ اين‏ام مذهب ‏است!» یا «تو و تسبيح‏ و مصلا و ره زهد و صلاح، من ‏و مى‏خانه ‏و زنار و ره دير و كنشت!» این صراحت و شفافیت ریشه در ایمان فرد به انتخاب فردی‌اش دارد و اعتماد به نفسی که در ابرازش.
د- مـجـادله بـا مـدعـى از طريـق بـاورهـاى خـود او: مدعی در این عبارت کسی است که به اتکای یک سیستم ارزشی حاکم به ما حمله می‌کند، ارزش را در خود می‌یابد و در مقابل ما را از مشروعیت می‌اندازد. یکی از بهترین نمونه‌ها برای این شیوه‌ی مبارزه روشی‌است که بایزید بسطامی نشان می‌دهد و جالب است که چسلاو میلوش، شاعر لهستانی نیز بیان او را در شعری وام می‌گیرد: «با انسانی گناه‌کار/شاید از روی عناد، چنین گفت خدای:/ که فاش کنم آیا بر مردم/ که چه مایه گناه‌کاری تو تا آز آن پس هیچ‌کس ستایش‌‌ات نکند؟/ و چنین پاسخ داد آن پرهیزگار :/ که پرده‌بردارم از کرم‌ات آیا/ تا هیچ‌کس را دیگر پروای تو نباشد؟» تغییر کارکرد و مصادره‌ی عبارت «الله اکبر» که روزی ابزار عناد حاکمان بود و طلیعه‌ی حضورشان، به ابزار مبارزه و اعلام حضور ما از همین شیوه‌ی پیشنهادی حافظ آب می‌خورد.
این چهار دسته را که احمد شاملو با عنوان «جهان‌بینی حافظ» نامگذاری می‌کند، من با نام شیوه‌ی «مقاومت رندانه» بازتعریف می‌کنم. با نگاهی مجدد به این چهار عنوان در می‌یابیم که شاملو شماره‌گذاری الف تا د را به دقت انجام داده‌است و در واقع خواسته ترتیبی را به ما گوش‌زد کند که مبارزه‌ای از فرد آغاز می‌شود و سرانجام با ساختار قدرت در می‌افتد. نکته‌ی نخست که بر ارزش زندگی دست می‌گذارد یک منش فردی را پیشنهاد می‌کند که بر عناصر زنده و عملی در مقابل مواعید مرده و ایده‌آل تاکید می‌کند. نکته‌ی دوم، به فردی  که شیوه‌ی زیست خود را انتخاب می‌کند، توصیه می‌کند که از قضاوت اجتماعی برای چگونه بودن و شکل زیستن خود نهراسد، اگر ایمان دارد که ریا نمی‌کند و و پشت اخلاقیات پنهان نمی‌شود تا نیت پنهان خود را عملی کند. نکته‌ی سوم، می‌کوشد بر شفافیت و اعتماد به نفس فرد در سطح جامعه تاکید کند و نکته‌ی آخر نحوه‌ی روبرویی با قدرت سیاسی را می‌آموزد که در چهره‌ی معارض و مدعی ظاهر می‌شود. یعنی حافظ، فرد مبارز را زنده می‌خواهد، استوار و صادق می‌خواهد، اینکه باید شفاف باشد و اعتماد به نفس داشته باشد و نیز قدرت را به زیرکی خلع سلاح کند. قدرت در زمانه‌ی حافظ هم، همین قدرت مذهبی در قالب استبداد نعلین بود،‌منتها استبدادی به واسطه‌ی پادشاهان و امروزه بدون واسطه‌ی پادشاه.
۴ با این بیان، شعر حافظ راه‌های عملی زیادی برای به ثمر رسیدن جنبش سبز هم در سطح فرد ایرانی و هم در سطح جامعه‌ی ایرانی پیشنهاد می‌کند. جنبش سبز با این بیان قرار است فرد ایرانی دیگری خلق کند. با این حال حافظ هوشیارانه، قاموس اخلاق انسانی را نادیده نمی‌گیرد و اساسا در تقابل با یک نظام اخلاقی انسانی‌است که مدعی را باز می‌شناسد، زاهد و صوفی را ریاکار می‌خواند و فرد سرخوش و زنده‌دل را فردی صاف و یکدل معرفی می‌کند. متاسفانه آن‌چه ما را امروز از انقلاب پنجاه و هفت به فاجعه‌ای چون پیدایش «احمدی‌نژاد» یا مافیای «سپاه» کشاند،‌همان چیزی است که قدیم‌تر‌ها از بایزید بسطامی، «شامورتی علی‌خان» خلق می‌کرد یا از شهید ثانی، «علامه‌ی مجلس‌گردان» و از عیاری چون فضیل عیاض، داش جاهل فیلم‌فارسی را. در این سرزمین، در همیشه بر یک پاشنه چرخیده است. هر وقت جامعه همزمان در سراشیب سقوط اخلاقی و اقتصادی قرار گرفت، هیولاهایی را تولید کرد که تنها چشم اسفندیارشان، راستی، صفا، خوشدلی و زیرکی بود. بر همین اساس وقتی به سراغ قسمت دوم بحثم در پیشنهاد یک شیوه‌ی اخلاقی می‌روم، ترجیح می‌دهم پیش پا افتاده‌ترین پیشنهاد تاریخی‌مان را بردارم و در این بستر بازتعریف کنم، پیشنهادی که تنها با آگاهی از ریشه‌هایش می‌توان آن را مفیدتر از یک ژست و ادای لمپن به کار برد که امروزه باب طبع صدا و سیمای آقایان است و دیروز مطلوب فیلم‌فارسی‌ها بود و ادبیات جوجه‌بسیجی‌های این روزها وقتی درب خانه‌ی آقای منتظری را می‌شکنند، بی‌شباهت به آن نیست، اما بلایی که امروز بر سر همین ادبیات «داش‌مشتی» آمده‌است را در اندازه‌های دیگر در سایر انواع گفتمان‌های ایرانی می‌توان بازیافت حتی در فلسفه، فقه، قضا، جامعه‌شناسی و نظریه‌ی ادبی.
۵ در مرداد ۷۳ احمد شاملو در نامه‌ای می‌نویسد:«راستى فكرمى‏كنيد چه‏ پيش‏ آمد كه "عيارى" و "جوان‏مردى"، با آن‏كه ‏روزگارى يك معنى ‏داشت و در شمارمترادفات ‏بود، ناگهان دو معناى متضاد پيدا كرد و تا آن‏جا به‏دشمنى‏ در برابرهم قرارگرفت‏ كه ‏ديگر درخميره ‏آن ‏كه ‏عياراست‏ از جوان‏مردى خبرى‏ نيست؟» در واقع شاملو به اخلاق موقعیت‌گرایی ارجاع می‌دهد که افعال را نه در شکل‌شان که در کیفیت عملی‌شان برای حفظ اصول اولیه‌ی اخلاق انسانی قضاوت می‌کردند. فی‌المثل، سعدی کرنش دربرابر حاکم جائر را نکوهش می‌کند و ستایش دروغ را بد می‌شمارد ولی اگر همین دروغ برای حفظ جان انسانی گفته شود آن را نکوهش نمی‌کند. یعنی موقعیت عملی‌است که بد یا خوب را تعریف می‌کند به شرط آن‌که قاعده‌ی طلایی اخلاق رعایت شود:«هرچه برای خود می‌پسندی برای دیگران هم بپسند و هرچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند.» دردی که احمد شاملو در این نامه از آن می‌نالید، این بود که پوسته‌ی دروغ برجا مانده اما محتوی اخلاقی‌اش سرقت شده‌است. راهزنی می‌کنند و نامشان عیار است، اما از جوانمردی و انصاف بهره‌ای نبرده‌اند. اتفاقی که برای «داش‌»‌های بسیجی ما افتاده است از همین قماش است. داش، ترجمه‌ی فارسی واژه‌ی «اخی» است که لفظ رایج اهل فتوت بوده‌است و حسام‌الدین چلپی شاگرد عزیز مولانا از همین دسته‌است، از سلسله‌ی تاریخی دنباله‌دار اهل فتوت در ایران سخن می‌گوید که ریشه‌هایش را در پیش از اسلام هم می‌توان بازجست. کشوری با این‌همه تنوع قومیت و فرهنگ، با داد و ستد بسیار با جهان خارج در جاده‌ی ابریشم تنها به مدد اخلاق اجتماعی خاصی می‌توانست وفاق و وحدت خود را حفظ کند. این شیوه‌ی اخلاق اجتماعی به عبارتی بر سه اصل استوار بود: سخا، صفا و وفا.
تعابیری چون «دستش نمک ندارد» یا «نان و نمک کسی را خوردن» به رسم و رسومی برمی‌گردد که در میان اهل فتوت رایج بود. نان و نمک خوردن، یک جور سوگند بود و هم‌قسم شدن چراکه هیچ تجارتی بدون قول برجا نمی‌ماند. هر صنفی برای تبلیغات صنفش و نیز برای قوام تجارتش به این اخلاق اجتماعی نیازمند بود. از رونق افتادن جاده‌ی ابریشم و سقوط اقتصادی ایران به نوعی با سقوط و اضمحلال اخلاق ایرانی همزمان بود.
۶ اگر اقتصاد امروز ایران تک‌محصولی است و نفت در شبکه‌ی قدرت از بالا به پایین توزیع می‌شود، نباید ما را دچار این خیال کند که اخلاق هم باید از بالا به پایین توزیع شود. سه اصل سخا، صفا و وفا را اهل فتوت چنین تعریف می‌کنند:
الف- سخا، یعنی گشاده‌دستی و کرم، در برابر بخل و خست: هرچه دارد از هیچکس واندارد. همین اصطلاح رایج سفره‌دار بودن و مهمان‌نوازی بدون بغض که  ما ایرانی‌ها به آن افتخار می‌کنیم. آن‌سان که ذوالنونِ مصری گوید: پیدا کردنِ نعمت و پنهان داشتنِ محبت است. با این اوصاف، سیستم کاسبکارانه‌ی موحشی که در سراسر ایران راه‌افتاده است هیچ نسبتی با این خصیصه ندارد. در این مقوله می‌توان از همه‌ی سرمایه‌دارانی حرف زد که فی‌المثل هیچ بودجه‌ای برای کمک به فرهنگ در نظر نمی‌گیرند یا بدون نزول و منت به تهی‌دستان کمک نمی‌کنند که حارث محاسبی می‌گوید که فتوت آن است که انصاف بدهند و انصاف نستانند، یعنی خجلت و شرمساری کسی را نخواهند و عذر گناهِ برادران از خویشتن انگیزند.
ب- صفا، یعنی سینه را از کبر و کینه پاک و پاکیزه سازد: چنان که فُضِیل بن عیاض گوید: در گذشتن از گناه برادران یا حُسن خلق یا چنان که ابوبکر ورّاق گوید: جوانمرد بدان کار مشغول نشود که کسی خصمِ وی گردد. بدون تردید از تفاوت عمیق میان خصم و منتقد آگاهیم و بی‌تردید معنای عبارت کسانی را که مدام از «دشمن» حرف می‌زنند را در این بستر در می‌یابیم.
ج- وفا، یعنی قول و عهد و بر سر پیمان بودن که هم با خلق نگه دارد و هم با خدا. اساس هر میثاق اجتماعی، عهد است. کسی که بر عهد خویش با خود نمی‌ایستد، بر عهد خویش با دیگری هم استوار نخواهد ماند. آن‌چه در جامعه‌ی امروز ما بیداد می‌کند، رواج بی‌سابقه‌ی خیانت است، از سطوح روابط ساده‌ی انسانی تا سطوح بالای سیاسی.
به اختصار کسی «داش» است، «با معرفت» است و  «اهل حال» است که سخا و صفا و وفا دارد. با این اوصاف، حتی در بازگشت به اخلاقی که امروز به دلیل دخالت و مصادره‌ی آن توسط قدرت‌مداران و خالی‌کردن شکل آن از محتوی‌اش به دایره‌ی لمپنیسم تعلق دارد هم می‌توانیم راه‌کارهای حیرت‌انگیزی برای پیشبرد مبارزه‌ی اجتماعی جنبش سبز پیدا کنیم. سه اصل فوق، هیچ بار ایدئولوژیکی را با خود ندارد، در واقع این ساختار اساسا به عنوان اخلاق اصناف شناخته می‌شود و بی‌شک برای صنف سلمانی اهمیتی ندارد که سر یک مسلمان را می‌تراشد یا سر یک یهودی را مهم این است که اگر به این سه خصلت آراسته باشد، کسبش پر رونق خواهد بود و پردوام.
۷ من بر این باورم که جنبش سبز وقتی به رویای آزادی دست پیدا می‌کند که بتواند فرد ایرانی را در مسیر حرکت و بالندگی خویش درمان کند. فردی که ترکتازی‌ها، استبداد و خیانت‌های بسیار جانش را زخمی و بیمار کرده‌است. چه قربانی تراژدی یک تاریخ باشیم، چه خالق تراژدی این تاریخ فرقی نمی‌کند. امروز که در برابر پرسش «زندگی» قرار گرفته‌ایم، باید امیدوارانه از لاک قربانی بیرون بیاییم و بسازیم، خود را و فردای مان را که نومید مردم را معادی مقدر نیست و چاووشی امید انگیز توست بی‌گمان که این قافله را به وطن می‌رساند.


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.


 

صفحه 5 از 221