شاعر و عنکبوت
شنبه ۰۲ فوریه ۲۰۰۸ ساعت ۱۰:۲۷
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
این مطلب به درخواست مجلهی تخصصی ادبیات دانشگاه بارسلونا نوشتهشد. هدف از نوشتار بیان نگاه من به اخلاق و منش شاعری بود. استعارهی عنکبوت را که در این متن به آن پرداختهام، پیش از این در سخنرانی خود در کنگرهی شعر شهر ییدا عنوان کردهبودم. این استعاره در مقالهای با عنوان «خود عنکبوتی من» از نظر ساخت متافوریک بررسی شدهاست که اگر فرصتی بود اینجا به فارسی هم منتشرش خواهم کرد.
شاعر و عنکبوت
برای احمدرضا احمدی
که سراسر شعر است.
۱
چندیپیش در کنگرهی جهانی مولانا در ترکیه برگزارکنندگان ما را به رسم مالوف به مزار شمس بردند. علاقهای نداشتم که گور موهومی را ببینم. یاد احمد شاملو میافتادم وقتی میگفت: «خر نشین بیاین سرقبرم، من اونجا نیستم!» میدانستم شمس آنجا نیست، به تماشای مزار نرفتم. روی نیمکتهای پارک نشستم. نوهی بیست و هفتم مولانا که خیلی به نقاشیهای مولانا شباهت داشت، سوکسوکی در مزار شمس کرد و آمد روی نیمکتی کنار من نشست. هوای خوشی بود. نگاهم به فروشندهی دورهگردی جلب شد که داد میزد: «مولانا، درویش، یک لیره!». خندهام گرفته بود. با دوست شاعری حرف میزدیم و فردایش قرار بود ایلهان برک شاعر شگفت ترک را ببینم. با هم میگفتیم : «شاعری که هشت قرنه اینجاست با احتساب نرخ استهلاک و تورم به یه لیره میفروشن، دیگه حساب کن ما رو ده سال بعد چقدر میخرن!» فروشنده، مجسمههای دراویش چرخان را به دست گرفته بود و به یک لیره میفروخت. با چک و چانه یکی از آنها را به نوهی مولانا فروخت. این حکایت را گفتم تا سوالی طرح کنم که روزی از مادرم میشنیدم «شاعری هم شد کار؟ چرا نمیری دنبال یه کار نون و آبدار؟» پرسش حکیمانهای که از انتخاب شاعری سخن میگفت. در باور مادرم شاعرشدن و شاعرنشدن در گرو یک انتخاب بود. امروزه این عبارت را دقیقتر مینویسم، یک انتخاب وجودی(بخوانیم اگزیستانسیال). برای آنکه این عبارت را با بعد و برجستگی بیشتری نشان بدهم چارهای جز استفاده از بیان ریلکه ندارم:«اگر روزی به این نتیجه رسیدی که بدون شعر نمیتوانی زندهبمانی، میتوانی از شاعر شدن حرف بزنی. شعر باید برایت مثل هوا باشد، که بدون آن زنده نباشی.» وقتی مینویسم انتخاب وجودی، یعنی با این انتخاب، بودن یا نبودن «خود» را طرح میافکنی. واژهی خود در اینعبارت را با استفاده از ترمينولوژی کیرکگارد چنین تعریف میکنم: «گونهای از بودن که یاس به آن راه ندارد.».
۲
استانسکو مینویسد: «من به وجود شاعران، ایمان ندارم/ به شعر زندگی ایمان دارم.» این عبارت، وجود شاعران را به عنوان دسته یا طبقهای خاص زیر سوال میبرد. شاعر در لغت، فاعل شعر است. کسی است که مرتکب شعر میشود، شعر میآفریند. در بیان استانسکو، فاعلیت شعر از دست طبقهای به اسم شاعران خارج میشود و به دست زندگی میافتد. با این بیان، شاعر شعر را نمیسازد، ابداع نمیکند، شعر بر شاعر اتفاق میافتد. آنچه در زندگی جاریاست، شعر به عنوان صناعتی خاص که از مقولهی هنر باشد نیست، شعر به معنی شعر است، نفس تجربهی شاعرانهاست. ولی ما عنوان شاعر را به رسمیت میشناسیم در هیات کسی که هنرمند است. من ترجیح میدهم به زبانی ساده دو چیز را از هم تفکیک کنم. وقتی یک شعر میخوانیم همزمان با دو پدیده روبروئیم: پدیدهای که اسمش را میگذارم تجربهی شاعرانه که فاعل آن زندگیاست نه شاعر، و پدیدهای که اسمش را میگذارم تکنیک و صناعت شاعری(به زبان فرنگیها وجه آرتیستیک پدیده) که فاعل آن شاعر است. تکنیک امری آموختنیاست، مثل هر صنعت و هنر دیگر، در قلمرو تکنیک، شاعر یک تکنیسین است. مثل هر مجسمهساز و نقاش و صنعتگری. شعر، اما همه جا جاریاست، کافیاست از عادات مالوفمان دست برداریم تا در هر کوچه و گذری فوران حضور شعر را ببینیم. با این بیان، قصد دارم از قداست مضحکی حرف بزنم که تاریخ ما برای شاعران قايل است و بهخلاف باید بگویم که این قدسیت و ارج را میتوان برای شعر قايل شد، برای شاعر نه.
۳
پیش از آنکه وارد این بحث شوم که شعر به معنی شعر چگونه چیزیاست ترجیح میدهم تا از شاعر به عنوان یک تکنیسین بیشتر سخن بگویم برای اینکار قصهی عامیانهای را پیش میکشم که در فهرست آرنهتامپسون آمدهاست و ضمیمهی این نوشتهاست: داستان قباد و دیوانگان. در این داستان، قباد که از خل و چل بودن خانواده و کس و کارش کلافهاست، شهر خود را رها میکند و در بلاد دیگر به دنبال موقعیتی میگردد که بیدردسرتر زندگی کند. اگر به این قصه دقت کنیم میبینیم که تمایز میان عقلانیت و جنون(بخوانید بیعقلی) در این داستان عمدتا از نحوهی کاربرد ابزار و آلات برمیخیزد. کاسهای که تنگ شده، دستی که در شیشهی پنیر گیرکرده، عروسی که از در تو نمیرود. با این مبانی، این قصه یک نهادهی جالب پیشنهاد میکند: عاقل(بخوانید روشنفکر) یک تکنیسین است، در یک معنای تعمیمیافتهتر تکنیسین فرهنگ که فرهنگ استفاده از ابزارها را میشناسد. اگر بخواهیم این معنا را از حالت صوری خارج کنیم شاید بتوان از قصه حتی نحوهی کنش و عمل این عقلانیت ابزاری(بخوانید عقل معاش، عقل عملی) را استخراج کرد:
۱- قباد وقتی کاسهی تنگ شده را میبیند، درمییابد که کاسه از آغاز تنگ نبودهاست، نحوهی استفاده از این کاسه آن را به این حال و روز در آورده. عقل عملی، حالت آغازین (بخوانید صحیح و سالم) یک پدیده را کشف میکند. نقیصه زادهی نحوهی کاربرد است.
۲- قباد کرسی میسازد. اگر به روایت قصه نگاه کنیم، همهی آلات و ادوات ساخت کرسی در دست اهالی شهر هست ولی هیچکس نمیداند میتوان آنها را برای کاربرد دیگری غیر از کاربرد متعارف آن منطقه سر هم کرد. قباد بیشک قبلا کرسی دیدهاست، آن را از خودش در نیاوردهاست. عقل عملی، از عناصر و ابزار موجود، ابزار تازهای میسازد برای رفع یک مشکل عملی موجود.
۳- قد عروس از ارتفاع در بلندتر است. مردم به یک پارادوکس برخوردهاند. بیشک زمان ایجاد یک ابزار به موقعیتهای مرزی و شرایط پارادوکسیکال فکر نکرده بودند. حالا هم بلد نیستند که چطور این مشکل را رفع و رجوع کنند. بیشک هرکس سعی میکند تا مشکل را فرافکنی کند. عقل عملی به جای فرافکنی مشکل سعی میکند یک موقعیت بحرانی متناقض را با انعطاف و مدارا حل کند. اینکه مشکل وقتی حل میشود که عروس سر خود را خم کند و بگذرد شاید بهترین بیان برای عبارت مدارا باشد در برابر بنیادگرایی و تعصب نهفته در روشهای فرافکنانه. مدارایی که در عین حال به فردیت هیچیک از طرفین لطمه نمیزند.
۴- دستی که در شیشهی پنیر گیر کرده: کاربر از ابزار توقعی بیش از آنچه از ابزار بر میآید دارد، عقل عملی محدودیتهای استفاده از ابزارها را میشناسد.
۵- زمینی که دمل در آورده، بارویی که شکمش شکاف برداشته: واضح است که دمل در آوردن زمین به نحوهی استفاده از استعارات بر میگردد. کارکردهای خرافی، فرزند استفادهی نابجا از استعاراتاند. عقل عملی، استعارهی موجود را نابود نمیکند. موقعیت را چنان تغییر میدهدکه در حیطهی عمل استعارهی رایج قرار نگیرد.
روایتهای مختلف این قصه از آگاهی شگفت مردم عامی از خرد عملی و ابزارها دلالت میکند. در برخوردهایم با قصههای عامیانه غالبا به این نتیجه رسیدهام که باید قهرمان را از قصه به عنوان شخص حذف کرد و آن را به عنوان سلسلهای از کنشها شناخت. از نظر من هر شخصیت در قصههای عامیانه چیزی جز فشرده و سمبلشدهی (encapsulated & symbolized)مجموعهی منظمی(well-ordered set) از کنشها نیست. هر بچهای وقتی این قصه را میخواند خود را جای قباد میگذارد. درواقع، قهرمانهای قصههای عامیانه همهی مردماند. از طرف دیگر، ساخت قصههای عامیانه از نظر من شبیه ساخت بازیهای عامیانهاست. فضایی غیرواقعی، نظم و ترتیبی مصنوعی و ساختگی برای آنکه سلسلهای از موقعیتها گرد هم بیایند تا یک کنش و رفتار پراتیک-نوعی و مثالی- در میان آنها تحت عنوان کنش معقول برجسته شود با این وصف از نظر من، قباد همهی مردم عامیاست، همانطوری که اهالی شهرهای متفاوت هم به ترتیبی دیگر همهی مردم عامیاند.
۴
قصهی قباد یک افزونه هم دارد که مرحوم صبحی که اولین بار این قصه را با واریاسیونهای مختلف آن گرد آورد، دربارهی آن به درستی نوشت:«این بخش را بعدا به قصه افزودهاند، داستان اصلی احتمالا در قسمت شکاف باروی شهر تمام میشود». این افزونه هم بسیار جالب است: قباد که به خاطر در آفتاب ماندن سیاهروی شده، در نقاب دربان جهنم، از زنی که شوهر اولش مرده، اخاذی میکند، فرار میکند و وقتی شوهر دوم زن به دنبالش میآید در آسیابی پنهان میشود، رخت و لباس خود را به تن آسیابان میپوشد، به این بهانه که سواری که در راه است از طرف پادشاه میآید و میخواهد تو را دستگیر کند که آردی که برای مطبخ سلطنتی فرستادی، ریگ داشت و دندان شاه شکست. آسیابان بیچاره از شوهر دوم مرد کتک میخورد و قباد در میرود. بیشک در اینجا قباد باز هم از کارکردهای استعاری استفاده میکند، ولی برای اخاذی. از سوی دیگر، هراس اجتماعی مردم در نظام سیاسی حاکم را نیز آلت آخاذی و گریز دوم میکند. قباد که در واریاسیون قدیمی قصه، تکنیسین-روشنفکری رفرمیست است، در افزونهی جدیدتر استعارات و هراسهای مردم را به آلت اخاذی بدل میکند. استعارهها، ابزارهای بسیار قدرتمندی هستند. هراس اجتماعی و سیاسی هم، موقعیت بسیار مناسبی برای پنهانکاری، کتمان و فریب است.
۵
وقتی دوازده سالم بود و مادرم پرسش بند نخست را از من میکرد، در کتابی از کتابخانهی پدرم قصهای شگفت خواندم: مردی پارسا به حج میرفت، سه دختر داشت و دختران خود را به امانت به زاهدی سپرد تا به آنها سرکشی کند. دخترها خوشگل بودند و دل زاهد لرزید. از خوف گناه راه خانهی استاد خویش در پیش گرفت و استادش گفت درمان دردت پیش مردی است فلان نام در بهمان شهر. زاهد سر از بهمان شهر در آورد و سراغ فلانی گرفت و گفتند که ای آقا چه نشستهای این مرد آدمیاست مزخرف و فاسد، برگرد و زاهد دوباره سر از خانهی استاد خود در آورد و از او اصرار تا باز هم سر از شهر بهمان درآورد و یک راست برود سراغ فلانی. زاهد شیشهی مشروبی در دست مرد میبیند و در انکار میشود تا سرآخر مرد میگوید نترس از شیشهام بخور و زاهد میبیند در شیشه آب است و علت را جویا میشود که مرد میگوید تا کسی از آن اعتمادها به من نکند که دلم بلرزد و بخواهم در امانت خیانت کنم.
این قصه همیشه برای من جالب بود، توضیح میدهم که این قصه به مسئلهای اجتماعی میپردازد، نه به طی طریقی در درون:
۱- قصه، قبول خلق را برای عارف خطرناک میداند. چرا که به عادی بودن عارف واقف است. قبول خلق مسئولیتی به دوش او میگذارد که امانتی است و عارف از آنجا که به ضعف خود آگاه است با اتخاذ نقشی وارونه از قبول مسئولیت فرار میکند. پرسشی که قصه در برابر ما میگذارد این است: آیا آنقدر به خود اطمینان داریم که بخواهیم مسئولیتی را بپذیریم که قبول خلق بر دوش ما مینهد؟
۲- قصه، فرض اینکه میزان تقوا در حفظ ظواهر است را زیر سوال میبرد. «حفظ ظواهر» در روزگاران گذشته همانکاری را میکرد که امروزه «حفظ ژست و مد روز» میکند. قصه به بیان امروزیتر چنین میگوید : میزان روشنفکری و ملاک شاعری در میزان وفاداری ما به حفظ ژست و تصور روزآمدی نیست که مردم از شاعر در ذهن دارند. آنچه اهمیت دارد، همان مسئولیت و حفظ امانت است.
۶
میپرسم: آیا هرکسی که تکنیک و فن بیاموزد، شعر بر او اتفاق میافتد؟ مینویسم نه. گرچه شاعران بسیاری را دیدهام که بلد نبودند شعر بنویسند. ولی وقوع شعر بر آدمی نیاز به شیوهی خاصی از زیستن دارد. خوب، این کیفیت خاص زیستن که وقوع شعر را ممکن میکند چگونه کیفیتیاست؟ شناخت این شیوهی وقوع در گروه شناخت تعبیریاست که من از کیفیت تجربهی شاعرانه دارم. اجازه دهید، قدری گندهگویی کنم. من رسالت شعر را این میدانم که جهان را برای کسی که به درون تجربهی شاعرانه قدم میگذارد، قابل سکونت کند. چندی پیش در مقالهای به تفصیل از این قصه سخن گفتم، از همانجا نقل میکنم :«جهان ما دیگر جهانی تعبیر شدهاست و به قول ریلکه: در این جهان تعبیر شده، نمیتوانیم خود را خیلی امن در خانه احساس کنیم. این جهان شاید دیگر خانهی امن ما نیست و ریلکه، تعبیر را خالق این ناامنی میداند. کار ویژهی شاعر شاید، آوردن امنیت به این جهان است. امنیتی که زادهی تعبیر و تفسیر جهان با این و آن مفهوم نیست، که فرزند تجربهی رازی است که در آن تعبیر معلق میماند و به قول ریوکان در آن روشنشدگی و وهم دو روی یک سکهمی شوند، عام و خاص یکی میگردند و دل همدلی را میجوید. امنیت همان شبی که باشوی شاعر و روسپیان در این هایکو با هم لمس میکنند: زیر یک بام/ روسپیان نیز خفته بودند/ گلهای شبدر و ماه.» قبل از اینکه وارد این بحث شوم که چگونه میتوان به درون تجربهی شاعرانهای قدم نهاد، ترجیح میدهم از همین عبارت قابل سکونت کردن جهان، جواب پرسشم را بیرون بکشم. اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که ناامیدی، سکونت کردن را به خطر میاندازد. پس از نظر من شعر نمیتواند زادهی نومیدی باشد. کیرکگارد، ناامیدی را تنها بیماری معطوف به مرگ میدانست. تنها مرضی که به مرگ منتهی میشود و به شکل وحشتناکتری بیان میداشت که آدم مایوس حتی نمیتواند بمیرد. به تعبیر کامو اول باید به این سوال پاسخ داد که آیا زندگی به زحمتاش میارزد؟ اگر جواب آری بود میتوان وارد قدم بعدی شد: شعر بر کسی واقع میشود که در لحظهی وقوع از قصد و هراس و میل تهی باشد. با این بیان کاری خطرناک کردهام، شاعری را از مقولهی روشنفکری اخراج کردم، چرا که پیشتر روشنفکر را در همجواری با تکنیسین فرهنگ تعریف کردهام و بنای کار تکنیسین را در حضور و کاربرد ابزارها دانستهام و نمیشود ابزاری ابداع شود که خلقاش از قصد و هراس و میل خالی باشد. ولی در عین حال شاعر را تکنیسین هم خواندهام. حالا این تناقض را چطور درز میگیرم؟ روشن است! ملات کار شاعر، زبان است. شاعر به نحوهی استفاده از زبان وقوف دارد، پس شاعر با این بیان فقط در ارتباط با چگونگی کارش و شیوهای که در کاربرد با زبان پیش مینهد در شمار تکنیسینهایی قرار میگیرد که روشنفکرشان میخوانم. این وجه کنش شاعر، وجهی نیست که محل وقوع شعر است. وجهی نیست که جهان را قابل سکونت میکند، بلکه به عکس همان وجهیاست که اگر هشیار نباشد میتواند بدترین بلاها را سر شعرش و خوانندگان شعرش بیاورد، همان بلایی که قباد داستان دیوانگان بر سر مردم میآورد. در عینحال میتواند دردی را چاره کند، چنانکه قباد در واریاسیون نخست قصه میکرد.
۷
احتمالا داستان دونژوان را شنیدهاید. دونژوان را شهسوار عالم هنر میدانند، فکر میکنید چرا؟ بهخاطر دختربازی؟ بهخاطر دمدمیمزاجی و از هر شاخه گلی؟ نه، قصه، این نیست. قصهی دونژوان قدیمیتر از اجراهای مولیر و موزارت است. سابقهی این قصه به داستان اولیهای برمیگردد که روشنتر میتوان علت اهمیت این شخصیت را در آن بازشناخت. در آن قصه، مردی از گورستان رد میشود. جمجمهی مردهای را روی خاک میبیند و لگدی حوالهاش میکند و به سخره با او میگوید: «اونقدر مردهای که حتی نمیتونی پا بذاری مهمونی، اگه تونستی پاشو بیا» و قهقههزنان از گورستان میگذرد. مرده اما در هیئت شبحی پا به مهمانی میگذارد و در پایان جشن با مرد میگوید که «حالا اگه تو عرضهشو داری بیا مهمونی من» و مرد به رسم عهد و قول و قرار راهی گورستان میشود و در مهمانی مرگ حاضر میشود و دیگر برنخواهد گشت. این مرد، «دونژوان» است. شخصیت اصلی این داستان از آنرو صاحب اهمیت است که مرگ را به سخره میگیرد. بعدها در تغییراتی که به تناسب رخدادهای فرهنگی در اصل قصه دادهشد، ستایش زندگی در هیات شور و کشش جنسی مجسم شد. به هر تقدیر، «دونژوان» شخصیتیاست که شور زندگی در او میجوشد. شورزندگی اما، نمیتواند زندگی را مصرف کند، چنانچه سیگاری دود میکند. خواست پرقدرتی که دونژوان معرف آن است، الزاما رویکرد جنسی ندارد. مرد این داستان از گورستان رد میشود تا به جشن پابگذارد. دورهی مدرن این قسمت داستان را برجسته میکند و کمکم قسمت دیگر آن را قلم میگیرد. به گمان من پس از آنکه گوته در فاوست-که بسیاری آن را یکی از واریاسیونهای همین قصه میدانند- ، دونژوان-فاوست را در پایان داستان به نمایندگی از عالم بالا میبخشد، سرانجام مرد هم با سرخوشی از جشن مردگان نیز برخواهد گشت. بگذارید در بند بعدی نشان دهم که چطور شعر مدرن برگشتن مرد را از مهمانی مردگان ممکن میکند.
۸
یهودا آمیچای دربارهی شعر با طرح خاطرهای چنین گفت:«در بوستون بودم، خبر آمد که جوانی بعد از یک مهمانی شبانه ناپدید شدهاست. روی دیوارها، معبرها، درختان و ایستگاههای اتوبوس آخرین عکس آن جوان را به همراه این خبر که بعد از مهمانی در فلان روز مفقود شدهاست را اعلام کردند. هر روز که میگذشت آگاهی اهالی از این جوان بیشتر میشد. در میانهی این قصه، من برای برنامهای از بوستون رفتم و بعد از شش ماه برگشتم. همهچیز سرجایش بود، چیزی که میدیدم اما مرا به فکر میبرد: دیگر خیلی چیزها از آن جوان میدانستیم: اسم و رسمش را، اینکه در کدام ساعات در کدام کافهها ظاهر میشد، با چه کسانی دوست بود، آخرینبار کی با معشوقش دعوایش شد و هزار ماجرای دیگر. دیگر میدانستیم که اگر او در این کافه پشت این میز مینشست، چه سفارشی میداد.» آمیچای، این روال را رخدادی میداند که در هر شعر رخ میدهد: فقدانی پس از جشن، آنکه غایب میشود را نمیشناسیم، اما آرام آرام به درون او نزدیک میشویم، با آنکه در غیاب است، با آنکه در میانه نیست. آن جوانی که با این تعبیر در جشن گم میشود همهی ما هستیم. اهالی شهر هم خودمانیم. روی درختها و ایستگاههای اتوبوس دنبال خودمان میگردیم، این جستجو، جستجوی دونژوانیاست که جز ما، شاعران ، هیچکس نیست. احضار رفتهای که باید با سرخوشی برگردد. دوباره به میان جشنی از زندگان پابگذارد که جریان هرروزهی زندگی است بر درختان، ایستگاههای اتوبوس، کافهها و غیبتها و گپهای هرروزه. در این قصهها: شهر، جوان غایب، اهالی و راوی همه در ما زندگی میکنند، دونژوان، گورستان و جمجمه نیز در ماست. شعر، اروس است. خواست پرکشش زندگی است.
۹
نیچه استعارهی عنکبوت را با تعبیری بکار میبرد که با تعبیری که من میخواهم در این سطرها ارائه دهم، تفاوت بسیار دارد: من شاعر مدرن را مثل عنکبوت میدانم. در کنجها و حاشیهها خانه میکند. از هرچه کوچک است تغذیه میکند. خانهاش سست است، ولی نه چنان سست که هربادی ویرانش کند. شفاف است و این شفافیت چنان است که عابران حاشیهها گاهی آن را ویران میکنند. در متون کهن و مقدس ما، خانهی عنکبوت سستترین خانهها خوانده میشد و از آن نابکاران بود. جهان کلاسیک به دنبال بنای کاخ بلند بود. شعر مدرن، کاخ بلند نمیخواهد. خانهی سنگین نمیخواهد. لئوپولد استاف در شعری که درست پس از پایان جنگ دوم جهانی نوشته شد مینویسد: «بر سنگ بنا کردم، فروریخت/ بر صخره بنا کردم، فروریخت/ حالا که بنا میکنم باید از دود شومینه آغاز کنم.» این شعر خیلی روشن بیان دیگری از این عبارت مارکس است :«هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود.» استانسکو در شعری مینویسد:«پابرجا تر از هوا چیزی نیست و قابل لمستر از آن هم». استعارهی عنکبوت، همچون شاعر مدرن برای من جذابیتهای دیگری هم دارد: خانهی عنکبوت ترشح تن اوست. خانهی عنکبوت از عناصر بیرونی ساخته نمیشود. تنها عناصری در بنای این خانه دخیلاند که پیشتر هضم و جذب شدهاند. قوت و غذایی که همیشه جزئیات کوچک زندگیاست. جزئیاتی که گذارشان به حواشی مخفی میافتد. تعلیق در عین پابرجایی، نادرکجایی و همهجایی و بسیاری دیگر از تمهای جهان مدرن را میتوان از دل این استعاره بیرون کشید. راستی همهی عناصری که ایتالو کالوینو در کتاب «شش یادداشت برای هزارهی بعدی» بر میشمارد از مختصات این استعاره نیست؟ سبکی، دقت، سرعت، شفافیت، کثرت و انسجام؟
۱۰
این استعاره تا اندازهی خوبی، هرآنچه در بندهای قبل گفتم را در خود دارد-مسئولیت این انطباق را به عهدهی خواننده میگذارم-، با این توضیح که من عنکبوت شدن را بر عنکبوت بودن مرجح میدانم.مسخ کافکا را در نظر بیاورید: گرگور سامسا یک روز صبح از خواب پا میشود و میبیند سوسک شدهاست. در آن سالها، سوسک شدن، یا کرگدن شدن یا طاعون گرفتن وجوه منفی و موحش مدرنشدن بود. استعارهی عنکبوت را من از منظر وجودی همانطوری میبینم که کافکا يا يونسکو، سوسک يا کرگدن خویش را خلق میکردند. یعنی ترجیح «شدن» بر «بودن». سوسک زاده نشدن و آرامآرام سوسک شدن و آگاهی یافتن بر چگونه بودن خویش پس از بیداری از یک خواب. خوب، با اینحال مسخ به عبارتی اثری ارزشیاست، یعنی بر نهادهی قضاوتی بنا میشود. استعارهی عنکبوت برای من، هیچ نهادهی ارزشی را به دنبال ندارد، از انتخاب وجودی و ناگزیر یک شیوهی زیستن ناشی میشود که در شرایط روزگار مدرن، هر شیوهی دیگری از زیست شاعر یاسآفریناست. نمیدانم آیا هرگز به خانههای نمور و ویرانهها قدم گذاشتهاید؟ سالها پیش، در کف خانهای در خیابان نوفللوشاتوی تهران، دریچهای یافتم که به زیرزمینی مخوف باز میشد. در آن زیرزمین که پر از تارهای عنکبوت بود، چیزهای بسیاری کشف کردم: بساط اخیه، کوزههای قدیمی، لیوانها و بشقابهای زنگزدهی فلزی و نیمکتها، همهجا پر از تار عنکبوت بود. این زیرزمین، از زیرزمینهایی بود که در ایام مشروطه، آزادیخواهان از آنها فرار میکردند تا به سفارت انگلیس پنهانده شوند. همهی این زیرزمینها به کانالی راه داشتند که یکراست به سفارت انگلیس میرسید و بعد از انقلاب ایران، این کانالها مسدود شدهبودند و زیرزمینها متروک. کلاسیک، مثل همین خانههای رها شدهاست، خون زندگی در آنها کند میشود، شاعر مدرن آنها را ویران نمیکند تا کلاسیک(بگذارید از قول لیوتار بگویم : روایت بزرگ) دیگری بنا کند. جور دیگری سکنی میکند. زیبایی ناپایداریها را کشف میکند. بیرون، هنوز جریان دیرینهسال بنای ابدیت در کار است: با پول، امپراطوریهای اقتصادی، بنیادگراییهای دینی و سیاسی و کشورگشاییهای تازه. آنها، از نو همین خانهها را خواهند ساخت، ما هم میان همین ساختمانها زندگی میکنیم، در همین کنجهای ایستگاههای اتوبوس، چراغهای کافهها، آشپزخانهها، سایتهای کامپیوتری. عنکبوت بودن یک شیوهی زیست است، یک شیوهی به گمان من ناگزیر برای حیات شعر. عنکبوت، در غیاب آن جوان زندگی را میآفریند، غیاب آن جوان مثل زيرزمین خانهای است در خیابان نوفل لوشاتو، تارهای عنکبوت تنها نشانههای زندگیاند. اینکه در دل هر غیاب موحشی هنوز جنبندهای هست که تار میتند، که زندگی میکند. هستی حاضری که در هر شعر، هر خانه-شعری که میتند، در کار امکانپذیرکردن زیستن و سکنیکردن است، در دل هر ناپایداری، غیاب و وحشتی.
محسن عمادی
زمستان ۸۶، تهران
|
داستان قباد و دیوانگان* تاریكی و نور بود؛ بینا و كور بود. زن و شوهری بودند كه عقلشان پارسنگ برمی داشت. این زن و شوهر دو تا دختر داشتند و دو تا پسر. دخترها را شوهر دادند و برای پسر بزرگتر زن گرفتند. ماند پسر كوچكتر كه اسمش قباد بود و در خانواده از همه داناتر بود. |
* نسخهی تایپشدهی قصه را از این سایت برداشتهام.
| < قبلی | بعدی > |
|---|









