پادشاه برف
یکشنبه ۱۰ می ۲۰۰۹ ساعت ۱۱:۵۷
۱
وقتی تو ظاهر شدی
انگار آهنرباها هوا را تمیز کردند.
پیش از این
آن لبخند را هرگز ندیدهبودم
یا موهایت را، افشان و نقرهای .
کسی خداحافظی را دست تکان میداد
آن زن هم ، نقرهای بود.
بیتردید مرا ندیدی.
آرام صدا زدم
تا بتوانی پاسخم را ندهی،
دوباره صدا زدم.
به سمت نور چرخیدی و چشمهایت
به دنبال نامت میگشت.
۲
در سرزمینی دور دور
جایی که مردها، مردند و زنها، خورشید و آسمان
پادشاه برف میخرامد.
و نور بر فضاهای سفید
زنگار طلایی میریزد
آنجا که گنجشکها
یخزده در سرسرا میآرمند .
و او گریه میکند
برای گنجشکها، برای خرمن پرهاشان.
کجاست تابستانی که تا ابد میپاید
کجاست شبی که مثل چشمهای بزهای کوهی لطیف است؟
پادشاه برف
در فضاهای آهکی
سرگردان است
دل شکستهاش
آتش آرام است و
سنگ نار.
شعرها از ریتا داو، ترجمهی محسن عمادی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









