In English| En Espa?ol| Add to Google

از مرگ

ترجمه‌های من - خيابان يک‌طرفه

۱

رسیدن آن نامه
مهی بود که چمنی را لمس می‌کرد
و عیان می‌کرد صدها تار عنکبوت کوچک را 
که روزی نامرئی بودند
جبر، اغلب، کنار چیزهای ساده‌ای می‌ایستد
 که نادیده‌شان گرفته ‌ایم
تا نامه‌ای به دستت بدهد
که از مرگ می گوید.
آن‌وقت دشت علف‌های هرز را می‌بینی
که  تمام این مدت
دستمال‌های خیس بسیارش را
آماده می‌کرده است.

شعر از  ماریان بوروچ، ترجمه‌ی محسن عمادی

۲

پس از نمونه‌برداری
پس از  آزمایش استخوان
پس از مشاوره و اشک،
چند ساعتی هیچ‌کس نمی‌توانست آن‌ها را پیدا کند،
خواهرم هم نتوانست
چون انگار رفته بودند سینما
آهنگی تراژیک نواخته میشد
یا چیزی حماسی.
برای همین رفتند کمدی تماشا کنند
با پاپ‌کورن‌ و  کوکاکولاهاشان
پیرزن هرچیزی را دوبار زمزمه می‌کرد
پیرمرد کف دستش را روی گوشش می‌گرفت.
تا خورشید باغی را
پشت باریکه‌ی پیاده‌روی پردرخت
 روشن کرد
و  آن‌ها
در دست‌های نگهدارنده‌ی تاریک
آرام گرفتند.

شعر از پاتریک فیلیپس، ترجمه‌ی محسن عمادی


* ترجمه‌ی این شعرها را به فهیم یزدان‌پناه و اندوهش تقدیم می‌کنم.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.