دو شعر
دوشنبه ۱۸ می ۲۰۰۹ ساعت ۱۱:۵۹
۱
تنها، روی پاهای خودم
میایستم بر مزار پدرم
میلرزم تا بگویم:
در انبار بازه آقا،
و یکی سطلو
داغون کرده
رو دیوار.
شعر از ویلیام کلوئفکورن، ترجمهی محسن عمادی
۲
پدرم بهم یاد میده چطور رویا ببینم
میخوای بدونی به چی میگن کار؟
بهت میگم کار چیه:
کار، کاره.
بیدار میشی. میرسی به اتوبوس.
اینور و اونورو نیگا نمیکنی.
سرتو بالا میگیری.
اینجوری هیچکی کاری به کاریت نداره. میفهمی؟
پیاده میشی از اتوبوس. همهی روزو کار میکنی.
شب دوباره سواره اتوبوس میشی و همون حکایت.
میخوابی. بیدار میشی.
نه بیش و نه کم.
زندگی، هیچ هدیهای نداره.
همهی چیزای دیگهای که دنبالشون میگردی
اونجا نیستن.
کار، کاره.
شعر از جان بیتی، ترجمهی محسن عمادی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









