In English| En Espa?ol| Add to Google

به نام تروا

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

به نام تروا
به نام شکست‌خوردگان
-- محمود درویش

۱  چرا انتخاب اوباما خوشحالمان می‌کند؟ اگر دموکرات بودن اوباما در شرایط امروز جهان یکی از دلایل شادمانی ما باشد دلیل دیگر سیاه‌پوست بودن اوباماست. برای ما که سیاه‌پوست نیستیم، چرا انتخاب یک سیاه‌پوست در مقام رییس جمهور آمریکا، کشوری که برای روشنفکران ما  مصداق واژه‌ی امپریالیسم است، شادی‌آور است؟ چگونه ما با سیاه‌پوستان همذات‌پنداری می‌کنیم؟ چطور ما با هر ملت تحت ستم  و با همه‌ی شکست‌خوردگان تاریخ همذات‌پنداری می‌کنیم؟ راستی تروا کجا بود؟ چه کسانی از اسب تروا به درون ما و بودن ما رخنه کردند؟
۲  پیش از انقلاب ایران، در روزگار مبارزات چریکی، ما ایرانی‌ها برای افسانه‌ی ساختگی ویکتور خارا، گریستیم. همراه زندانیان حکومت سرهنگان یونان آواز خواندیم. در استادیوم سانتیاگو، ما هم تیرباران شدیم.  سیاهکل را همراه با چه‌گوارا آفریدیم. گارسیا لورکا و لنگستون هیوز شاعران ما شدند. یکی در هیئت یک شهید و دیگری چون نشانه‌ی رنج ما. اگر فرانکو رفت و  اوباما رييس جمهور شد، چه شد که ما هنوز هم درگیر حکایت تروای سوخته‌ایم؟ مگر جباران ما از کره‌ی دیگری آمده‌اند؟ آن‌ها را قدرتی غیبی محافظت می‌کند؟ پرولتاریای ما، با این‌همه لاف تمدن، خیلی ناآگاه‌تر  از پرولتاریای همه‌ی دنیا بود؟
۳  احمد شاملو در نامه‌ای به وزارت ارشاد که شعر شکوه‌ی پرل‌می‌لی را غیرقابل چاپ تشخیص داده‌بود می‌نویسد: «در آن  شعر تلخ "شكوه‏ پرل مى‏لى" كار از كج‏فهمى و عقده‏ جنسى  به‏ فاجعه كشيده شده. اين‏جا همان  عقده‏ئى مبناى  قضاوت‏ قرارگرفته كه‏ همان‏ ابتدا دست‏ صادق قطب‏زاده‏ را رو كرد: آن‏ حشره در تظاهر به ‏عفاف قلابى چنان‏ پيش رفت‏ كه‏ در يك‏ فيلم مستند مربوط به ‏مسائل گاودارى دستور داد پستان گاوها را  كادر به‏كادر با ماژيك ‏سياه‏ كنند كه‏ مبادا مؤمنان به وسوسه ‏شيطان آلوده‏ شوند!
شكوه‏ پرل ‏مى‏ لى از يك ‏سو حكايت ‏سقوط اخلاقى جامعه ‏امريكاست ‏و از سوى ديگر قصه غم‏انگيز لينچ سياهان ‏آمريكا به ‏كارگردانى عوامل ضد انسانى گروه كوك‏لوكس‏كلان. سراسر شعر در فضائى  تلخ و غمبار و معترض  مى‏گذرد. دختران امريكائى به ‏دليل تصورى  درست‏ يا غلط  از قدرت‏ جنسى سياهان، كششى  بيمارگونه به ‏سوى آن تيره‏روزان داشتند ولى هميشه ‏از ترس آبستنى و زادن  نوزادى سياه‏پوست  ادعا مى‏كردند كه‏ مورد تجاوز قرارگرفته‏اند تا نتيجه رسوائى‏آميز  بعدى را توجيه ‏كنند، و به‏ اين ترتيب ‏سياه بيچاره شكارى مى‏شد براى تفريح آدم‏كشان ك.ك.ك و لينچ كردن سوژه مورد نظر. آقاى سانسورچيان اين‏ شعر را هم از همان دريچه ‏فحشا قضاوت‏ كرده ‏به ‏حذف‏ يك‏ صفحه ‏كامل ‏و چندين ‏سطر مهم‏ آن‏در صفحات 32  تا 34  فتوا صادر فرموده‏است. او با مخدوش‏ كردن واقعيتى ضدانسانى در حقيقت‏ بى‏آن‏ كه‏ بفهمد از فساد جامعه  امريكا دفاع ‏كرده‏است. اين ‏حذف‏هاى بى‏منطق  در مجموع چيزى جز مشاهده يك‏ فاجعه با چشم لوچ نيست. ايشان‏ حتا در كشاكش فاجعه‏ نيز مسأله ‏را از زاويه‏تحريك‏ ميل جنسى نگاه ‏مى‏كند. به ‏عقيده ‏شما اين ‏شخص صاحب روان سالمى ‏است؟»  در زمان صدارت دولت مهرورزی، گروه کوک‌لوکس‌کلان به ایران دعوت می‌شوند تا با عزت و احترام در ایران سخنرانی کنند.  سانسور آن شعر، در شانزده سال پیش چه نسبتی با دعوت و حضور این گروه در ایران دارد؟ اگر دیروز آن سانسورچی، ناآگاهانه واقعیتی ضدانسانی را مخدوش می‌کرد، امروز سازندگان همان واقعیت ضد انسانی را به ایران دعوت می‌کنند. در آمریکا، اوبامای سیاه‌پوست ريیس جمهور می‌شود، در ایران کسانی که یک روز در آمریکا سیاهان را لینچ می‌کردند، تجلیل می‌شوند. چه کسی در این سقوط مقصر است؟
۴   می‌پرسم مارتین لوتر کینگ کجاست؟ شاید تنها جای مارتین لوتر کینگ در ایران خالی است. ما چه‌گوارا داریم، ویکتورخارا داریم، گارسیا لورکا داریم، لنگستن هیوز داریم، تروا و اسب تروا داریم، اما هنوز مارتین لوتر کینگ نداریم. این عبارت را با آمیزه‌ای از طنز و جدیت می‌گویم. در اندیشه‌ی مارتین لوتر کینگ -که اگر نبود، امروز اوباما رییس جمهور آمریکا نمی‌شد-، چند نکته‌ی کاربردی جدی برای ایران می‌توان یافت: استمرار در مبارزه‌ی گام به گام، تعریف دقیق مطالبات مردمی، حذف روش‌های کهنه‌ی رومانتیک شوالیه‌گری، تکیه بر عدم خشونت، پذیرش همگانی مطالبات و حقوق اجتماعی، پذیرش همگانی پرداخت هزینه برای مطالبات و حقوق اجتماعی و نیز رادیکالیسم عملگرا. قصد ندارم در این نوشته‌ی کوتاه تاملی بر آسیب‌شناسی رفتار سیاسی روشنفکران در ایران داشته باشم، اما ناچارم بحثم را با بیان فرازهایی اجمالی ادامه دهم:
- ما ایرانی‌ها هنوز به شیوه‌های قرون وسطایی مبارزه می‌کنیم. همیشه تعدادی شوالیه می‌فرستیم به میدان جنگ تا برای ما بجنگند و برای ما بمیرند. اگر بردند برایشان هورا می‌کشیم و به مرور فراموششان می‌کنیم. اگر مردند، برایشان نوحه و ترانه می‌خوانیم و معمولا نگرانیم که نکند یک روز فرزندانمان شوالیه شوند و آن‌ها را می‌فرستیم دکتر و مهندس بشوند. در مبارزه‌ی سیاهان آمریکا، این اکثریت جامعه‌ی سیاهان آمریکا بود که می‌جنگید. اکثریت جامعه، مطالبات خودش را می‌شناخت و می‌دید. تبعیضی را که هر روز در خیابان‌ها جاری بود. شاید مشکل ما این است که اقلیت، آزادی‌خواه در ایران، رنگ پوستش با بقیه فرقی ندارد. اگر ما، آزادیخواهان ایرانی هم سیاه‌پوست بودیم، راحت‌تر به حقوق‌مان واقف می‌شدیم. آیا آزادی، رنگ پوستمان را تغییر نمی‌دهد؟
-  وصیت‌نامه‌ی یکی از شهیدان کشتار ۶۷ ، در فراز حیرت‌انگیزی، رفتار روشنفکران ایرانی را نقد می‌کند. در آن فراز ، آن عزیز رفته می‌نویسد که مردم گلیمشان را روز به روز وسیع‌تر می‌کنند و برای همین است که هرگز پایشان را از گلیمشان درازتر نکرده‌اند و روشنفکران ما در معرض تهدیدها به لاک خود می‌خزند که آقا خر ما از کرگی دم نداشت. مردم اگر چیزی را حق خود بدانند، معمولا آن را به دست می‌آورند. زن ایرانی، حاضر نیست قاعده‌ی اسلامی چند همسری را بپذیرد و پذیرش همسر دوم را خیانت تلقی می‌کند. این حکومت هرکاری هم بکند، عرف اجتماعی همیشه مانع و سدش خواهد بود، عرفی که هراسی از به زبان آوردنش ندارد. گمان می‌کنم مردم ما، هنوز آرمان‌های روشنفکری مشروطه را حقوق خود نمی‌دانند. هنوز قاعده‌ی حقوق بشر را حق خود نمی‌دانند. در جنبش سیاهان آمریکا، آموزش نقشی اساسی داشت. در ایران، شیوه‌ی استعماری رفتار روشنفکری، مانع از آموزش توده‌های مردم شده‌است. نوشته‌های ما برای مردم قابل خواندن نیست. نظریه‌های ما را لمس نمی‌کنند. رابطه‌ی میان آزادی و نان شب را نمی‌دانند. از مشروطه تا به امروز، ما هنوز حرف زدن یاد نگرفتیم. هنوز نمی‌دانیم که ما همان‌قدر عوامیم که همه‌ی مردم و نمی‌دانیم که ملا شدن و باسواد شدن، ما را ارباب و آقا نمی‌کند.
- لازم نیست، رفتار رادیکال حتما پر از خشونت باشد. رفتار پرخشونت، می‌تواند محافظه‌کارانه هم باشد. خشم بومرنگی است که همیشه به سمت کسی بر می‌گردد که پرتابش کرده‌است. اگر مردم حقوقشان را بشناسند، دیگر لازم نیست، خشم مردم را بیدار کرد و آن را به مثابه‌ی سلاحی به کار گرفت. سلاح ما می‌تواند استمرارمان باشد. سلاح ما می‌تواند قدرت ما در پرداخت هزینه و استواری مان باشد.
۵  آیا سیاست امر کثیفی است؟ به گمان من، سیاست امر کثیفی نیست. تصویر ما از سیاست‌مدار ویران است. عادت کرده‌ایم که سیاست‌مداران دروغ بگویند، بازی کنند و پنهان کنند و پشت استعاره‌ی مخوف مصلحت و استعاره‌ی مخوف‌تر ملت پنهان شوند. ما، روشنفکران هم پشت این عبارات خودمان را پنهان می‌کنیم. اگر یک کاندیدای انتخاباتی، به احساسات گروهی از مردم توهین می‌کنند و ترانه‌ی آفتابکاران را مصادره می‌کند، می‌گوییم فعلن حرف نزن، به صلاح نیست. می‌پرسم پس چطور می‌توان به این کاندیدا فهماند که اعتراض حق مردم است و او باید هزینه‌ی توهینش را بپردازد؟ سیاست‌مدار فقط یک متخصص است که مردم استخدامش می‌کنند تا کاری را انجام دهد. کارفرما، مردمند و کارگر همان سیاست‌مدار مذکور. وجود یک ساختار کهن پادشاهی و ارباب-رعیتی باعث شده‌است که شرکت سهامی عام ما ویران شود. روش ما در برخورد با این شرکت، یا تلاش برای برشکستگی آن بوده ، یا گردن‌نهادن و سکوت، به قصد از دست ندادن همان چندرغاز حقوقی که سال به سال به بهانه‌ی کاهش فروش شرکت کم  و کم‌تر می‌شد، یا در نهایت، اعتراض چند شوالیه که نتیجه‌ای جز اخراج شوالیه‌ها از عالم وجود در بر نداشته است.
6   در سال‌های ۷۹ و ۸۰ با دوستی به یکصد و شصت و شش روستای ایران می‌رفتیم تا مسئله‌ی مهاجرات میان روستاها و شهرها را بررسی کنیم. با دوربین فیلمبرداری که پا به روستاها می‌گذاشتیم جمعیت کثیری دور ما جمع می‌شدند. یک روستا زمین فوتبال می‌خواست، روستای دیگر درمانگاه، گاهی هم از جاده‌ها شکوه می‌کردند. مردم تا دوربین را می‌دیدند فکر می‌کردند نماینده‌های رجل سیاسی پایشان به روستای آن‌ها رسیده است. اول می‌ترسیدند حرف بزنند و وقتی کم کم اعتماد می‌کردند، سر درد دلشان باز می‌شد. همان‌روزها از خودم می‌پرسیدم، چه پیش آمده بر سر آرمان سوسیالیستی ما روشنفکران. چرا مردم فقط باید هر دوربینی را دوربین حکومت بدانند؟ چرا آن‌ها فکر می‌کنند، «دیده‌شدن» تنها توسط حکومت ممکن است؟ می‌دیدم آن‌ها تشنه‌ی «دیده‌شدن‌»اند. رجل سیاسی ایران هم درست وقتی که رای می‌خواستند، خواه برای ریاست جمهوری، یا مجلس یا شوراها، این امر غریبانه‌ی «دیدن» را صدقه می‌دادند. «دیده‌شدن» بزرگترین و تلخ‌ترین صدقه‌ای‌است که حکومت‌خواهان ما به مردم می‌دهند. ساختار حاکم بر این تصدق، ساختار پادشاهی بود. انگار پادشاه و قدر قدرتی گذارش به پرت‌افتاده‌ای افتاده‌است و جاده و آب و برق، زمین فوتبال و هر امکان دیگر فقط صدقه‌ای است که پادشاهان به آن‌ها می‌دهند. هرچه امروز کرنش و تضرع کردند و دل صاحب‌منصب را به رحم آوردند، برده‌اند و اگر نشد، باختند آن‌چه را داشتند. کسی معنی سیستم حکومت دموکرات را نمی‌دانست، کسی نمی‌دانست که نقش او در این حکومت چیزی بیش از کرنش و آن تک رای همیشه مشکوک است. برای من پیش آمد که به روستایی بروم و هیچ‌کس برایم تره خورد نکند، روشن بود مردم آن روستا دله‌ی «دیده‌شدن» نیستند. با پرس و جو می‌فهمیدم، مردم با «همیاری» -که سیستمی خودساخته بود-، راه و جاده ساخته‌اند و حتی در روستایی  فهمیدم که توانسته‌اند سرمایه‌داران هم‌ولایتی را از اقصای جهان مجاب کنند که پول ساخت دانشگاهی را فراهم کنند. این‌ها اگر ما را می‌دیدند فقط می‌خواستند توان و همت خود را نشانمان بدهند. صدقه نمی‌خواستند. ولی خوش داشتند که آن‌ها را هم «دیده‌باشیم».
۷  ساختاری که قدرت‌مداران را به دیدن شکست‌خوردگان وا می‌داشت، ساختار انتخابات بود. تنها ساختاری که پاشنه‌ی آشیل این جباریت تاریخی‌است. این تخم لق هم، میراث مشروطه‌خواهان بود. اگر نخواهیم «در انتظار بربرها» باشیم، اگر نخواهیم جوی خونی به راه بیافتد-که آشفتگی و استیصال آن‌قدر هست که به جرقه‌ای برادر، برادر را می‌کشد و آدمی، آدمی را از هم می‌درد-، فقط همین یک راه را داریم. این راه، تنها راه مال‌رویی است که ما باید به همت خود، از آن جاده‌ای بسازیم که اتومبیل هم بتواند از آن رد شود. این‌طور نیست که بدون مبارزه‌ی منفی بدون خشونت بتوان حقی را صاحب شد. پیش از هرچیز، نیاز به این داریم که سنگ خودمان را با خودمان وا کنیم. باید اول بدانیم دقیقا چه می‌خواهیم؟ آزادی؟ همه باید بپذیرند که هزینه بدهند، حتی آن دوستان که خارج از ایرانند و خود را هنوز ایرانی می‌دانند. عصر شوالیه‌ها سال‌هاست به سر آمده‌است. هم‌چنان که زمانه‌ی بربرها. پس از آن، باید حرف زدن یاد بگیریم، منظورم آن جور حرف زدنی‌است که آدمیزاد بفهمد. مخاطبان ما، روشنفکران نیستند. مخاطبان ما، مردمند. همان مردمی که از ما دیده‌شدن را سال‌هاست طلب کرده‌اند.
۸ من رای می‌دهم. در کشور ما حاکمان این عبارت را  یا چنین می‌خوانند: «تو رای می‌دهی، پس هستی.» غلط کرده‌اند! یا «تو رای نمی‌دهی، پس من هستم» باز هم غلط کرده‌اند. در این شرایط روح دکارت را حاضر می‌کنم که «من فکر می‌کنم و هستم.» این «رای می‌دهم» را پیشاپیش یک استراتژی و یک گام برای مبارزه می‌دانم نه به معنی موافقت با عقاید این و آن کاندیدای فی‌المثل اصلاح‌طلب. -این‌جا روح کامو هم احضار شد به گمانم.

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.