نام خاطرهای از تو
جمعه ۱۴ اوت ۲۰۰۹ ساعت ۲۳:۲۷
۱
نمیتوانم بیابم نام خاطرهای از تو را
با دستی که از ظلمات دریده شده است
من بر تکهپارههای صورتها گام بر میدارم
بر نیمرخهای دوستانهی مهربان
که در نقش برجستهای یخ زدهاند
که دور سرم میچرخند
تهی چنان که پیشانی هوا
چون نیمرخ سیاه کاغذی یک مرد.
۲
زیستن- به رغم اینکه
زیستن- در برابر
خود را به گناه نسیان ملامت میکنم.
تو آغوشی را رها کردی
انگار پیراهن زائدی را دور میاندازی
نگاهی را که به پرسشی شباهت میبرد .
دستهای ما، شکل دستهای تو را مخابره نمیکند
ما آنها را
در لمس اشیا پیش پا افتاده اسراف کردیم.
آرام چون آینهای
بی زنگار آه.
چشمها پرسشها را بازتاب میدهند.
هر روز نگاهم را تازه میکنم
هر روز لمسم رشد میکند
در خارخار مجاورت چیزهای بسیار.
زندگی چون خون در جوش و خروش است
سایهها آرام آرام آب میشوند
بگذار نگذاریم مرده، کشته شود
شاید ابری خاطره را میپراکند
نیمرخ فرسودهای از سکههای رومی.
۳
در خیابانهایمان، زنان
ساده و مهربان بودند
صبورانه از بازارها
دستههای سبزی میخریدند.
کودکان در خیابانهایمان
اخم گربهها
کبوتران-
خاکستری آرام
مجسمهی شاعر در پارک بود
کودکان حلقهی بازیچههایشان را میگردانند
و فریادهای رنگی
پرندهها بر دستهای شاعر مینشستند
سکوتش را میخواندند.
در شامگان تابستان، زنان
صبورانه لبهایی را انتظار میکشیدند
که بوی تنباکوهای آشنا میداد.
زنان نمیتوانستند به کودکانشان پاسخ دهند:
که آیا او بر خواهد گشت
وقتی اوضاع شهر مرتب شود؟
آنها با دستهایشان آتش را خاموش می کنند
چشمهایشان را بر هم فشار میدهند
کودکان بر خیابانهای ما
مرگی پیچیده دارند
کبوتران به سبکی میافتند
مثل هوایی که تیرباران شدهاست
حالا لبهای شاعر
افقی تهی را ترسیم میکنند
پرندگان، کودکان و زنان نمیتوانند زنده بمانند
در پوستهی شهر مدفون
در لحاف سرد خاکسترها
شهر بر فراز آب میایستد
یکدست چون خاطرهی آینه ای
و آب را از اعماقش بازتاب میدهد
و پر میکشد تا ستارهای بلند
به آنجا که آتشی دور میسوزد
چون برگی از ایلیاد.
شعر از زبیگنیف هربرت، ترجمهی محسن عمادی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









