به یاد خاوران
یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹ ساعت ۱۲:۰۹
رضای عزیز
در سالهای شصت، جنگلهای روستای ما در بیست و سه کیلومتری جنوب ساری، پناهگاه گروه کوچکی از بچههای چریک بود. حضور آنها مردم ده و گالشها را به دو دسته تقسیم کردهبود. دستهای که در پایگاههای مقاومت ده، از حمل کلاشینکوف به خود میبالیدند و برق فشنگها را به رخ کودکی من میکشیدند و دستهای که مخفیانه آب و نان بار اسبهاشان میکردند و با آن گروه کوچک فوتبال بازی میکردند. فقط ده نبود که به دو دسته تقسیم شدهبود، خانوادهها، هر فرد انسانی، خود، چندپاره شدهبود. نبرد بیرون در درون منتشر میشد. از اهالی ده ما، گروهی استاندار و بخشدار شدند، گروهی در زندانها پوسیدند. پسرخالهی مادرم در زندان کلیههایش را از دست داد و بیرون زندان جان داد. برادرش سالها بعد در معبر خزر جان داد. تازه داماد بود، خود را به آب زد تا مردی را نجات دهد که در آستانهی دریا، آنجا که تجن به دریا میرسد، غرق میشد. همانروز خالهی مادرم لال شد. ایوان کودکی من، غروبها پر میشد از زوزهی گرگها و صدای گلولهها. برادرم سه ساله بود، میترسید و چشمهایش را به دو دست میپوشاند. بعدها به شهر آمدیم. اتاقی سه در چهار و نمور کرایه کردیم. صدای گلولهها اما رهایمان نکرد. روزهای اعدامهای دستهجمعی بود، روزهایی که طرفداران حکومت بر بام خانهها کشیک میدادند تا وابستگی این و آن همسایه را لو دهند. دیگر درون به تمامی محو میشد. درون، سراپا اشغال شده بود.
یک چوپان، آن گروه بیست نفره را لو داد. فرماندهی گروه، پزشکی بود از اهالی کرمان که کچل بود و محکم حرف میزد. میگفتند همه را به جوخهی آتش سپردند. جنگ بود، اشباح و شياطين جايي در خفا شور كردهبودند و چراغ خانهها را پف ميكردند. من در همهی اعزامها بودم. دلم برای سربازی میسوخت که مدام آب میخورد و نفس کم میآورد. میگفتند شیمیایی شدهاست. جنگ به پایان رسیدهبود که اخبار کشتارهای شصت و هفت، با پچپچهها دهان به دهان میگشت. دوازده سالهبودم و دوچرخهی آبی رنگم همهی کوچهها را از بر بود. سعی میکردم با دوچرخهی «بیست»ام جلوی دوچرخهی «بیست و هشت» پیرمرد خوشپوش همسایه ویراژ بدهم، بیدستی راه بروم و لبخند محتاطش را بخرم. پیرمرد، سه پسرش را در شصت و هفت از کف داد. دیگر آن لبخند محتاط هم در کار نبود. گلهای بنفش کاغذی ریخته بر دروازهی خانهاش، آرام آرام پژمردند و پیرمرد، پیرزن یکی پس از دیگری مردند.
سالهای دانشجویی من، سالهای شور بود، سالهای امید بود. شاملو با دانشجو شدنم به زندگی روزمرهام وارد شد. دانشگاه که به سر میرسید شاملو هم رفتهبود، شور و امید من هم. ما روزهای قتلهای زنجیرهای را پشت سر نهادهبودیم به کوی دانشگاه رسیدهبودیم و شاملو سخت بیمار بود. پیش از مرگ، مدام از هوش میرفت و گاه به هوش میآمد و درست یکهفته پیش از مرگش بود که با آیدا گفت:«میبینمش، واضحتر از همیشه میبینمش» و آیدا میدانست شاملو از که حرف میزند ولی از او میپرسد «کی رو میبینی؟» و شاملو «مرتضی» را، مرتضی کیوان را میدید.
درست پس از مرگ شاملو، من در ترجمهی «درختی فراسوی سکوت» نام تو را حذف کردم. ترس من از به زبان آوردن، نام تو نبود. دلم میخواست، آن ضمیر مبهم، همهی کسانی را تداعی کند که مردانه ایستادهبودند. دو سال پیش اما شعر را با نام تو برای مجوز فرستادم و امسال وزارت ارشادشان آن را غیرقابل چاپ تشخیص داد. دلم میخواست نامهی شاملو را از نو برایشان پست کنم. نامهای که هرگز منتشر نشد. شاملو در پایان نامه مینویسد:«شعر جهان نیازمند ارشاد کارمند تنگنظر شما نیست.» حالا که این یادداشت را برایت مینویسم، دلم سخت برای پیرمرد تنگ است. او را قیاس میکنم با پیرمرد شاعر دیگری که فقط به خاطر دیدار با یک شاعر غیرسیاسی آلمانی در تهران شبها کابوس میدید.
پس از کوی دانشگاه، دوازدهتن از دوستان نزدیکم، ایران را وانهادند و رفتند. سالبعد، نه نفر و این روال رفتن و رفتن آنقدر ادامه یافت تا امروز به من رسید. هنوز شاملو زنده بود که شبی با ابوالفضل جلیلی فیلمساز نشستهایم و من برایش از حسرت عزیمت یارانم سخن میگویم. ابوالفضل حرف غریبی میزند:«فکر میکنی از این شش میلیون ایرونی که اونورن، فقط دو میلیون که سرشون به تنشون میارزه، همین فردا صب تصمیم بگیرن و بیان فرودگاه مهرآباد چیمیشه؟ این حکومت سرپا نمیمونه.» این روزها سخت در جدالم با خویش. شاملو، در نامهای، سالهای دههی شصت را به خاطر میآورد و در یک بیت مینوشت که چرا از ایران نرفت :«گر ما ز سر بریده میترسیدیم، در کوچهی عاشقان نمیگردیدیم.» من اما از سر بریده میترسم چراکه میدانم، دیگر خونم خاک این سرزمین را آبیاری نخواهد کرد که خون هر کداممان که میریزد، خونی گرم از تن این سرزمین میرود. خونی که هرگز به شریانهای پیر این مردم برنخواهد گشت. نه تبعیدیان این سرزمین برخواهند گشت، نه این روزگار ادبار، دست سر از ما بر میدارد. در موقعیت محالی زندگی میکنیم که انگار باید سرزمینمان را در جغرافیایی دیگر علم کنیم.
این شعر را شبی نوشتم که یکی از بچههای دانشگاه زنجان را میدیدم که آمادهی زندان میشد. آن شب، در مستی به او راه و چاه برخورد با بازجویان را یاد میدادم. آن پسر، نوزدهسالگی من بود، همانقدر لاغر و نحیف، همانقدر پر شر و شور.
این شعر را به تو تقدیم میکنم. به پاس آن روز که عزم کردی برای ساختن فیلمی از شاملو به ایران برگردی. من آن روزها مشتاق حضور تو بودم که سخت جوان بودم و سخت امیدوار .
دستت را میفشارم
محسن عمادی، تهران
زمستان ۱۳۸۷









