In English| En Espa?ol| Add to Google

می نویسم

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

چرا نمی‌نویسم؟
برای دهمین بار ترجمه‌ی شبی با هملت هولان را به پایان می‌برم. دیگر مطمئنم که همه‌ی ترجمه‌های موجود انگلیسی و اسپانیولی متن را با هم مقابله کرده‌ام و باور دارم که هیچ‌کدامشان به تنهایی قابل اعتماد نیستند. در حوالی من دو نفر متخصص زبان و ادبیات چک زندگی می‌کنند که خوشبختانه از آن‌ها این قول را گرفته‌ام که بعد از اتمام این دور از بازنویسی متن، کل شعر را با زبان اصلی مقابله کنیم. این متن، بعد از مراثی ریلکه مهم‌ترین متن زندگی من است، تا به امروز. مقدمه‌ای هم بر آن نوشته‌ام و کل متن را در خانه‌ی شاعران جهان منتشر می‌کنم. زود زود...
و چرا این متن و این روزها
در مدتی که ایران بودم و جریان حوادث به سرعت می‌گذشت، در همه‌ی راهپیمایی‌ها و تجمعات حس می‌کردم ما دو یا سه سال برای پیروزی زمان لازم داریم و بی‌شک این دو سه سال را باید صرف تعمیق جنبشی کنیم که می‌رود قلب همه‌ی جهانیان را تسخیر کند. حماسه‌ای که در خیابان‌ها و خانه‌های ایران جاری بود، حماسه‌ی نوظهوری بود در همه‌ی جهان. به گمانم این حادثه،‌ الگوی امروزی مبارزات مدنی را در قرن بیست و یکم کلید زده‌است. بحث و تحلیلم را به مقدمه‌ی شبی با هملت واگذار می‌کنم. در آن‌جا گفته‌ام که چرا این متن را برای تعمیق جنبش سبزمان مفید می‌دانم. زندگی هولان نوعی راهپیمایی سکوت بود در جباریت و سرمای اروپای شرقی، پیش از فروپاشی دیوار برلین. کروتچویل می‌نویسد که برای ما، نسل نوظهور ادبیات چک، امید یعنی تماشای کامپا از دوردست پراگ و نظاره‌ی نور خانه‌ی هولان که روشن می‌شود و خاموش می‌شود. برای همه‌ی ما ایرانی‌ها، این چراغ هر روز در خیابان‌های کشورمان روشن می‌شود، خاموش می‌شود و همه یقین داریم که فردا کسی هست که دستش به کلید برسد و چراغ از نو روشن شود.
روزهای کوی دانشگاه در من این مایه امید نمی‌زیست، ولادیمیر هولان هم بهار ۶۸ را بهار مشکوک می‌نامد: چنان بهار مشکوکی که نخستین جوانه‌هایش شک‌هایش بودند. همه‌ی بهارهای مشکوک ما گذشته‌اند و حالا آن یقین گمشده اینجاست. در برکه‌های آینه.
من هرگز نتوانستم از مرز رد شوم، هنوز در ایرانم. اگرچه در جغرافیایی دیگر این‌ عبارات را می‌نویسم، در مرزهای سرزمینم نفس می‌کشم و بازدمم را به سرزمین‌های دیگر می‌فرستم. می‌کوشم تا از بلندگوهای این‌جا، نجوای دوستانم را بلندتر فریاد کنم. نه برای ساکنان این و آن جغرافیا که برای اهالی زبانم و موطنم که غریو دردشان به اجبار همچون زمزمه‌ای به گوش می‌رسد.
می‌نویسم.
 

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.