دو ترانه
جمعه ۱۵ ژانویه ۲۰۱۰ ساعت ۱۷:۱۰
برای دلم ترجمه میکنم. بسیار گریستهام با آنها در این دو روز...
۱
در نانت باران میبارد
دستات را به من بده
آسمان نانت مرا غمگین میکند
یک صبح درست مثل امروز
یک سال پیش
شهر رنگپریده بود
وقتی از ایستگاه میرفتم
نانت را نمیشناختم
قبلا آنجا نبودهام
باید این پیام را میگرفتم
که مرا به این سفر وادار کند
خانم سر وقت بیا
شماره بیست و پنج خیابان گرانژولو
سریع خودت را برسان، خیلی امیدوار نیستیم
در آخرین ساعاتش پس از سالها سرگردانی
خواسته شما را ببیند
به دلم باز میگشت
فریادش سکوت را از هم میدرید
از وقتی رفته بود
دیرزمانی امیدوار بودم
که این مرد خانه به دوش و این مرد غایب
به من بازگردد
شمارهی بیست و پنج خیابان گرانژولو
قرارم را به یاد میآورم
هیچوقت از یادم نمیرود
این اتاق در انتهای راهرو
نشسته کنار شومینه
چهار مرد برخاستند
در نور سرد و سفید
لباسهای شیک یکشنبه را پوشیدهبودند
چیزی نپرسیدم
از این همراهان غریب
هیچ نگفتم اما از نگاهشان
فهمیدم که دیر شدهاست
سر قرار رسیدهبودم
به شمارهی بیست و پنج خیابان گرانژولو
اما او دیگر مرا ندید
پیشاپیش محو شده بود
حالا، قصه را می دانی
یک شب بازگشتهبود
و این آخرین سفرش بود
آخرین ساحلش
می خواست پیش از آنکه بمیرد
به لبخندم گرم شود
اما همان شب جان داد
بدون حتی یک خداحافظی، بدون دوستت دارم
در مسیر کنار دریا
خوابیده در باغسنگها
میخواهم در آرامش استراحت کند
در سایهی گلی سرخ
پدرم، پدرم!
و به یادم میآید
دستت را به من بده.
۲
بیشک رود سن نیست
جنگل ویسنس نیست
اما واقعا زیباست
در گوتینگن، در گویتنگن
نه ساحلی هست و نه ترانهای
که از سر حسرت بگرید و پرسه بزند
اما هنوز عشق شکوفه میکند
در گوتینگن، در گویتنگن
بهتر از ما میدانند
قصهی پادشاهان فرانسه را
حکایت هرمن، پیتر، هلگا و هانس را
در گوتینگن
و هیچکس نمیرنجد
اما قصههای کودکی ما
با یکی بود یکی نبود آغاز میشود
در گوتینگن
بیشک ما ، رود سن را داریم
و جنگل ویسنس را
ولی خدای من! گلهای سرخ چه زیبایند
در گوتینگن، در گویتنگن
ما، صبحهای پریدهرنگمان را داریم
و روح خاکستری ورلاین را
آنها خود سودا را دارند
در گوتینگن، در گویتنگن
وقتی نمیدانند به ما چه بگویند
میایستند و لبخند میزنند
ولی هنوز درکشان میکنیم
بچههای بلوند گوتینگن را
متاسفم برای کسانی که تعجب میکنند
از اینکه دیگران مرا میبخشند
ولی بچهها همهجا شبیه هماند
در پاریس در گوتینگن
آه، نگذار دوباره اتفاق بیافتد
روزگار خون و نفرت
که هستند کسانی که دوستشان میدارم
در گوتینگن، در گوتینگن
وقتی زنگها باید بنوازند
وقتی باید دوباره سلاح برداریم
دلم میگرید
برای گوتینگن، برای گوتینگن.
ترانههای باربارا،ترجمهی محسن عمادی
-
|2010-01-15 20:01:33 فروغمادرم هنگاهی که در تنش خانه داشتم به شهرهایم آورد و سرمای جنگلها تا روز مرگ در من خواهد ماند .( برشت )
| < قبلی | بعدی > |
|---|









